آبی بی انتها

.: بابا پولدااار :.

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ب.ظ
به نام خدا
یه اتفاق خنده دار دردسر ساز پیش اومده.
دیروز من و یاس جایی بودیم که شب دورهمی ندیدیم. صبح اومدم خونه دیدم همسر که دیروز شیفت بوده، گلوله آتیشه. ماجرا رو برام تعریف کرد و من اول عصبانی شدم به خاطر همون حقوق و مزایای قطع شده و کلی معوقه و تحت فشار قرار گرفتن اقتصادی شدید و ... ولی بعد خنده م گرفت. بعدشم رفتم باشگاه و قضیه برای من تموم شده بود. برای همسر نه. اصلاً حرف نمی زد دیگه. تازه همسر من با مدرک دکتری و 13 سال سابقه چنین حقوقی نمی گیره که اون با 9 سال می گفت می گیره و اینطوری شر به پا کرده بود. 
هیچی عصر داشتم سرچ می کردم ببینم این چی بوده که حال همسر رو اینقدر گرفته، دیدم اوه اوه. اوضاع خیلی خرابه. خودش که به "اشتباه کردم" افتاده و بچه های دیگه که اوضاعشون بدتر از همسره، حسابی از خجالتش در اومدن.
آن مرد ِدانا، به حساب خودش داره ارج و قرب آتش نشانها رو اینطوری بالا می بره. ماجرای زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. ندانسته و فکر نکرده حرف زدن. 





موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۶
مریم صاد

نظرات  (۲)

۱۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۳۳ گرافیست ارشد
خخخخ باحال بود ، ممنون
من ندیدم باز
موقع همه تکرار یه کاری یپش اومد😕
پاسخ:
چیزیو از دست ندادی 😉

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی