آبی بی انتها

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

.: برف، برف، برف می باره :.

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ
به نام خدا
"برف بازی" دیروز، برای یاس سادات بیشتر حالت "تحمیلی" داشت. انقدر که نگذاشت من و باباش تا ته وجودمون یخ کنیم و خاطره بازی کنیم و کیف کنیم. "بیریم خونه، بیریم خونه" راه انداخت و رفتیم. 
با برف تو 5 ماهگی هم مواجه شده بود. رفتیم اَمامه و آش داغ خوردیم و عکس گرفتیم ولی راه نمی رفت که پا بگذاره روی بافت خاص برف و بترسه و نخواد که تکون بخوره.
امشب که اخبار می دید و ملت برف بازی می کردن، رفت جلو در و هرچی که نرجس در لحظات اول صبح دیروز برای آشنا کردنش با برف رو انجام داده بود رو سریال وار انجام داد. "دست بزن". "ببین، ببین، برف اومده". 
آخرش هم گفت "سوسرت بتوش"(سویشرت بپوش). کت و کلاه کردیم و رفتیم توی حیاط و راضی نشد و رفتیم توی کوچه و یه عالمه برف ریختیم رو هوا. عین برف شادی "تبلد". یک "برف بازی خود خواسته" که بهش کیف داد کلی. 
برف امشب سردتر از برف دیروز بود. تا دست می زدی سوز و یخ می رفت داخل مغز استخونت. همه جا یخ. از جلو در خونه نمی شد تکون بخوری. دیگه به یه لیوان چای داغ خونه مامان جون دعوتش کردم و با اشتیاق پذیرفت و رفتیم بالا و تو گرمای خونه مامان ذوب شدیم.



الحمدلله علی کل نعمه
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۹
مریم صاد

نظرات  (۱)

ای جانم، اون موقعه شاید هنوز داشته پرسس میکرد برف رو، شعبش دلش خسته بره بازی هم بکنه
پاسخ:
اره. بعدم خیلی تابع مد هست. وقتی همه غذا بخورن ایشونم می خورن. وقتی همه برف بازی کنن لابد چیز خوبیه و باید برف بازی کنن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی