آبی بی انتها

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نام خدا

یه همکلاسی ای داشتیم تو دوره کارشناسی، خصوصیات ویژه ای داشت که تحت هیچ شرایطی باهام سازگار نبود و برای همین از چند فرسخیش هم رد نمی شدم. خشن و بد اخلاق بود و خیلی رفتار و ظاهرش پسرونه بود، تو شرکت ساختمونی، حسابدار بود و خلق و خوی عمله بنایی پیدا کرده بود.

درسمون که تموم شد، فقط تو فیس بوک ادش کرده بودم. بعضی وقتها عکسهای خانواده و برادرزاده هاش که بی نهایت ملوس بودن رو می گذاشت و من تعجب می کردم که چرا این آدم هیچ بویی از این ملوسی نبرده. هر از گاهی هم پستهاش رو لایک می کردم.

گذشت...

هفته پیش، یه عکسی رو به عنوان پست جدید گذاشت که کلی لایک خورد و نظر ملت رو به خودش جلب کرد و هی تو نیو فیدز من می اومد.

یه دختر ملوس و ناز که پشت به دریا عکسش رو گذاشته بود. یه بار چشمم به کامنتها افتاد و دیدم همگی خطاب به اون حرف زدن و به اراده اش تبریک می گن و ازش تعریف می کنن و یکی از کامنتها جواب اون بود که: "ممنون"

یعنی چی؟ یعنی اون دختر خشن تبدیل شده بود به این دختر نازنین؟

هی رفتم و عکسهای دورۀ دانشجویی رو با خط و خالهای دختر داخل عکس بررسی کردم و بلاخره از روی چشمهاش مطمئن شدم که خودشه.

بینیش رو عمل کرده بود و عینک رو کنار گذاشته بود و شاید بیش از 50 کیلو وزن کم کرده بود. بدون آرایش بی نهاااااایت زیبا و ملوس به نظر می رسید.

براش فرستادم "ماشاءالله".

و فردا و روزهای دیگه پستهای دیگه از عکسهاش با دوستهای دیگه مون رو تو تاریخهای نزدیک تر دیدم و همینطوری تو دلم قند آب شد.

حالا وقتی خندوانه می بینم، فکر می کنم زیباترین لبخندی که تو هفته گذشته دیدم، لبخند شیرین دوستم بود بعد از اینهمه تغییرات مثبت. یعنی رفتارش هم زنونه و ملوس شده؟ عشوه های تو عکسها که اینو می گه. نمی دونم والا!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

همچنان بلاگفا صادرات جدید داره. به محض اینکه باز بشه مهاجرت می کنم. دیگه ازش متنفرم. تا حالا دستم زیر ساتورش بود حالا احساس رهایی می کنم.

خب...


سفر یک روزه، حسی ورای تصور عالی. هم سیاحتی هم زیارتی. هم معنوی هم روحی.

حالا که اومدیم وظیفۀ خطیری به عهده مون گذاشتن. نگهداری از پدر.

پدر انسان راحتی نیستند. هم وسواس دارند هم خلقیات خاص خودشون رو.

نگهداری ازشون برای بچه هاشون غیرقابل تحمله، انقدر که حاضر نیستند با خودشون به سفر ببرنشون. (البته خودشون هم اینطوری راحت تر هستن.)

نمی شه تنهاشون گذاشت. ممکنه کارهای خطرناک کنن.

وقتی پیشنهادشو دادن، یادم افتاد به سفر حجمون. و لحظۀ احرام. که این احرام رو از دعای شب قدر داریم. که پدر پیش ما بودن و نگهداریشون به عهدۀ ما. و خیال مادر راحت از این مسئله.

بلاخره پدر هستند و دعای پدر، بعد از دعای مادر، دعای مستجابه. و وقتی دعای هر دو پشتمون باشه زندگی مون ردیفه. اونم تازه اینها که سادات هستند.

وقتی پیشنهادشو دادن با آغوش باز استقبال کردم. سختیشو تحمل می کنیم ولی نمی گذاریم آب تو دل بابا تکون بخوره. کاش راضی بشن بیان خونه خودمون.

:)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۵۶
مریم صاد

به نام خدا

هی دم به دقیقه ورداشته برای من اطلاعیه صادر می کنه. خب بگو ... زدیم به وبلاگهاتون رفت.

9 ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال...

دلم می سوزه. ولی فعلاً که اینجا رو برپا داشتم و می نویسم.

فعلاً که از مزاحمتهای آشناهای غریبه و غریبه های آشنا خبری نیست.

فعلاً که جایی هست تا رها بشم از حرفهام.

فعلاً اینها رو غنیمت می شمارم و سعی می کنم به 9 سال گذشته فکر نکنم.

به نکته های نابی که از ابتدای جوانی و تجرد نوشتم تا وصال و مرحله به مرحله زندگی کردن هام.

با سوختن تمـــــــــــام عکسهای پایان نامۀ نازنینم، با سوختن تمام عکسهای کرمانم، فازش خیلی فرق می کنه ...

هووووووووووووووووووووف.

مهاجرت هم که نمی شه کرد با این اوصاف...

[شکلکهای زشت و زننده...]

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۸
مریم صاد
به نام خدا
وقتی اولین بار، بدون حجاب و با آرایش دیدیش، پرید بغلش کرد و ماچش کرد و گفت:

"همه فکر می کنن اونایی که بی حجابن عسلن، اونایی که با حجابن مربا"



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۳۹
مریم صاد

به نام خدا

از امتحان اومد و با هم تلفنی صحبت می کردیم. خوب داده بود خیلی.

حرفهامون که تموم شد، گفتم: "پروژه اش رو که داده بودی؟"

گفت: "نه!"

هووووف... دگرگون شدم...

وقتی داشتم اوکی می دادم برای ادامه تحصیلش، هیچ به اینجاها فکر نکرده بودم... البته خیلی هم به اوکی من نیازی نبود. راهی برای موافقت نکردن نداشتم. از همه طرف تحت فشار بودم. خانوادۀ خودم، خودش و خانواده اش... همه می خواستن که ادامه تحصیل بده، و من چی می گفتم؟؟؟

تمام نامزدی و بهترین ساعتها و روزهای اول زندگی مشترکمون نبود. یا دانشگاه بود یا ایستگاه، یا توی راه برای رفتن به خونه... تازه این چند ماه اخیر یکمی فرصت با هم بودن داریم. اونم که تا میاد به اوج حس خوب برسه باز روز 24 می رسه و باید بره...

من آدم صبوری نبودم در تمام زندگیم. هیچ وقت. و خدا برای من به طور مداوم، صبوری رو تقدیر قرار می ده.
آخر حرفش گفت: "دیگه داره تموم می شه!"
تو دلم نیشخند زدم... تازه دکتراش رو که بگیره، تو فکر تغییر رشته و ادامه تحصیلی دیگه هست از همین حالا...

هیچ وقت تموم نمی شه...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۱۵
مریم صاد

به نام خداوند بخشندۀ مهربان

ادا و اصولهای بلاگفا، بلاخره کاری کرد، تا به فکر جای جدیدی باشم.

9 سال زمان کمی نیست تا تحمل کنم و جز چند غُر کم و ناچیز، کار دیگه ای انجام ندم.

بلاخره علقه و همه چیز رو کنار گذاشتم و فکر کنم دیگه واقعاً کنده بشم از اون فضاحت عظیم.

نمی دونم چطوری می شه اونهمه خاطره رو منتقل کنم به جایی دیگه.

نمی تونم پشت پا بهشون بزنم.

نمی دونم اینجا بشه این کارو انجام داد یا نه.

و ...

فعلاً شروع می کنم.

چون من بدون نوشتم احوالاتم، در فضای مجازی، چیزی کم دارم.

خیلی سعی کردم فیس بوک رو جایگزین قرار بدم، اما دیدم نه، من وبلاگ نویسم.

پس، به تمام دلایل بیان شده اینجام.

و اگر تونستم 9 سال گذشته رو بگذارم کنار و بیام، پس می شه اینجا یا هر جای دیگه که آزارم بده رو هم کنار بگذارم.

فعلاً همین ها.

تا چه پیش آید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۵۱
مریم صاد