آبی بی انتها

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نام خدا

همسر از امتحان برگشت. راضی بود. سر مصاحبه شانسی که آورده بود تمام اساتید، اساتیدی بودن که هم باهاشون کلاس داشت، هم آشنایی، و اساتید هم از همسر رضایت داشتند و کلی دل به دلش دادن و استرسش رو هم حل و فصل کرده بودن.

و به این شکل، یه فرم دیگه از زندگی مون آغاز شد.

شکلی که توش راه طولانی ای برای رسیدن به خونه خودمون یا والدینمون، یا محل کار وجود نداره. و تا یه مدتی کتابهای دانشگاهی و درسی توش سوپراستار نیستن. و لازم نیست تمام کارهای خونه رو روی دور تند انجام بدم و وقت نداشته باشم برای کارهای جزئی شخصی. و حالا می تونم با خیال راحت برم یــــــــــک کیلو گوجه فرنگی بخرم و نترسم که اگر خونه بر نگشتم چی می شه.

خلاصه این شکل جدید زندگی ماست + چیزهای دیگه که هنوز جدیدی ِخاص و رنگ و بوی ِخاصی به زندگیمون نداده.

و اما، موکت، یه موکت ساده، که حالا تو تهران انگار کیمیا شده، یه عالمه رنگ زندگی به خونه مون داد. (خونه خودمون سرامیک بود و اینجا کفِش موکته و با فرشها همخونی نداشتن، با بیچارگی موکت مورد نظرمون رو پیدا کردیم)

از صبح زود (به لطف تغییر ساعت 30 شهریور) پاشدم و تمام کارهایی که نداشتنِ موکت مانع می شد تا خونه رو خونه کنم، انجام دادم و حالا که هنوز صبح زوده یه عالمه خوشحالم.


http://www.disneymike.com/photoblog/happy_girl.jpg


پی نوشت:

1- بدون اجبار، صبح زود بیدار شدن رو خیلی دوست دارم. کلی به کارهام می رسم و روزم برکت پیدا می کنه و کلی وقت هم زیاد میارم.

2- دارم با مفهوم "صبر" در پیش برد مسائل، راحت برخورد می کنم. چند روز طول کشید این خونه ترکونی؟؟؟

ولی حالا خوبم و راضی. نه اعصابی خرد شد، نه تنی خسته.

بد نبود.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۳
مریم صاد

به نام خدا

اسباب کشی بلاخره انجام شد.

خرده ریز کاری ها مونده که کار همسر هست و به برگشت موفقیت آمیزش از امتحان بستگی داره.

الآن سر جلسه امتحانه و تو خونه مون همه در حال دعائیم.

خیلی زحمت کشیده و خون دل خورده. آدم باهوشی هم هست. فقط اگر استرسش کار رو خراب نکنه، می تونه خیلی موفق باشه.

فردا هم روز مصاحبه هست و مرحله نهایی کشیدن جونش. خان آخر. غول بزرگه.

سعی می کنم استرس نداشته باشم و فقط طبق طبق انرژی مثبت و دعا به سمتش بفرستم.

حالم هم خوبه. خداروشکر.

این خونه هنوز نتونسته تو دلم جا باز کنه. همش خونه مامان اینهام. شاید همسر که با فراق بال تو خونه بیاد، وضعیت فرق کنه.

فعلاً همه چیز نسبی است. So So.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

همسر من، خیلی خیلی شبیه آقای فیلم Up هست. نه از لحاظ سنی و ظاهری، از لحاظ سنگین و عاقله مرد بودن. و من هم از لحاظ شر و شور شبیه خانم فیلم Up هستم.

همسر شاید یه جاهایی که دوست دارم، احساساتی نشه و مثل مردهای رومانتیک حرکات رومانتیک از خودش نشون نده، اما برای من ِدم دمی مزاج ِاردیبهشتی که مثل هوای بهار هر دقیقه یه جوریم، خیلی خوبه. احساساتی نبودنش آرامش زندگی رو به دنبال داره. عاقله. عاقل بودن مرد بیشتر از احساساتی بودنش تو زندگی واجبه. این رو به تمام دوستهام که در مرحله ازدواج هستن می گم.

خدایا من هم کمی عقل پلیز...


http://mag-cosmo-prod-s3.s3.amazonaws.com/legacy/images/faq/up01.png


الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله الحمدلله



پی نوشت:

از وضع موجود راضی نیستم. نیاز به غار تنهایی دارم.

بدون هیچ برداشتی خوانده شود.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۲۱
مریم صاد

به نام خدا

به نظرم "روز" زودتر از هفته و "هفته" زودتر از ماه می گذره. چقدر پوروفوسورم من!


http://palliative-sw.org/wp-content/uploads/Calendar.jpeg




پی نوشت:
هنوز اسباب کشی نکردم.
همه چیز جعبه شده و تو خونه خودمون منتظره تا اینهایی که جای ما تو خونه مامان هستن، خالی کنن و برن.
هیچ چیزیم دم دست نیست و هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.
همه چیز دست به دست هم می ده و گاهی از این جابه جایی پشیمون و ناراحت و عصبانی و دلگیر و ... می شم.
برای من و همسر که خونه ترکونی و تکونیمون دو روز طول کشید واقعاً این آشوب، عذاب آوره.
با این حال، همسر خیلی صبور تر از منه و برای رهایی از همه چیز می ره کتابخونه.
کمتر از یک هفته تا مهمترین و سخت ترین امتحان طول تحصیلش باقی مونده.



یه پی نوشت دو سه متر بزرگتر از متن اصلی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۱۲
مریم صاد

به نام خدا

وای که چقدر این دختر خلاقه.

شاید اولین نفری بود که علاوه بر محتوا و بازی خوبش، خلاقیت رو هم در اجراش داشت.

بیست بود بیست.


http://s3.picofile.com/file/8210297876/www_Campec_Ir_Khandevaneh_75.JPG



پی نوشت:

مسابقۀ خندانندۀ برتر. شقایق دهقان.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۱
مریم صاد

به نام خدا

همه چیز خیلی سریع در یک روز اتفاق افتاد.... هیچ یادم نمی ره، روزهام رو، کارهام رو، وقتی قرار بود ساکن بشیم، جز آب و برق و به تازگی گاز چیز دیگه ای نداشتیم. آسانسور، گل و گیاه و سرسبزی، در اتوماتیک، اف اف، آسفالت، مراکز خرید. تو وضعی غیر قابل مقایسه با وضعیت الآنش لونه مون رو چیدیم. با تمام سختی هایی که وجود داشت، با این حال رفته بودیم :


http://www.laebonrentalcommunities.com/wp-content/uploads/2014/11/moving.jpg


و حالا به هر کس بگیم که برای اومدن به تهران و در کنار خانواده هامون بودن، و جدا شدن از اون فضا و اون خونه چقدر ناراحت بودیم و چقدر گریه کردیم، باور نخواهند کرد.


http://alicegao.com/LingeredUpon/moving.jpg





پی نوشت:

هنوز روی دیوارها، رد قابهامون هم نیفتاده بود...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۱
مریم صاد

به نام خدا

عصر همسر گفت بریم پیاده روی. حال و حوصله نداشتم و از ظهر ظرفها هم مونده بود و پیش خودم گفتم یعنی بازم بمونه؟ یهو یه صدای شکستن از اتاق کار اومد و رفتم دیدم بهترین گلدونش رو شکونده و مشغول جمع آوریشه. به نظرم اومد کنسل شده، رفتم و ظرفها رو شستم. اومد تو آشپزخونه و دیدم کلی پکر تر شده، زود حاضر شدم و خدا به ذهنم انداخت که در تراس رو ببندم. و رفتیم.


پیاده روی مون طول کشید و اذان شد. نزدیک مسجد بودیم و تصمیم گرفتیم خودمون رو به جماعت برسونیم و خوب هم رسیدیم.

رکعت آخر رو که سلام دادم سرم رو آوردم بالا دیدم جلوی چشمم سفیده. فکر کردم چشمم بخار گرفته، پلک زدم و به دور و بر نگاه کردم دیدم ملت دارن بدو بدو درو می بندن. طوفان شده. وای خدای من، تا خونه کلی راه پیاده بود. چطور می رفتیم.

رفتم دم در و گفتم بمونیم تا طوفان بگذره، گفت نه بابا زود بریم.

تا اواسط راه چشم بسته رفتیم. آقای آتش نشان هم هی منو تو خیابون تاب می داد از این ور به اون ور. شاکی شدم. گفت :

"من آتش نشانم. می دونم چیا تو طوفان می ریزه سر مردم، از زیر اونها ردت نمی کنم. "


از این طرف باد هم مارو هی به وسط خیابون می کشوند و ماشینها که با سرعت رد می شدن به سمت پیاده رو. وضعی بود. چشمهام داشت آتیش می گرفت. دهنم مزه خاک می داد و مدام عطسه می کردم.

تا اواسط راه خوب بود، یهو برق رفت و همزمان طوفان سنگین تر شد. داشتم غالب تهی می کردم. تا به کوچه رسیدیم صد بار مُردم و زنده شدم. هم نفس نداشتم هم ترسیده بودم.

در ِپارکینگ بین باز و بسته گیر کرده بود. دوتا از همسایه ها می خواستن با ماشین برن بیرون و مونده بودن چیکار کنن. تا به طبقۀ دوم برسیم و در رو باز کنیم دلم تند و تند می زد. وارد خونه که شدیم فقط خداروشکر می کردم.

چشمهامون رو از قطرۀ اشک مصنوعی پر کردیم و گِل بود که از گوشه چشممون روان می شد.

از بیرون صدای آژیر آمبولانس می اومد.

سه ساعت برق نداشتیم و در کنارش آب هم.


http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1394/6/9/496215_866.jpg


این 4 یا 5 ومین طوفان این محدوده بود و اولین بار بود که بیرون از خونه بودیم.

نیم ساعت بعد، طوفان به شرق تهران می رسید، زنگ زدیم و همه خانواده هامون رو مطلع کردیم. خبرگزاری هواشناسی رو باید بدن دست ما.



پی نوشت:

چه خدا دوستمون داشت. هم سالم رسیدیم، هم سه ساعت معطل آب برای شستن ظرفها نشدیم، همه خونه مون با خاک یکسان نشد. همۀ این خیرها در یک شر بود. تو شکستن بهترین گلدون همسر.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۵۲
مریم صاد
به نام خدا

چرا باید پشت یه فیلمی با این عنوان، با این هدف، با این خصوصیات انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر حاشیه وجود داشته باشه؟

د آخه ما تو مملکت خودمون چند چندیم؟؟؟؟
آخه یه سری چیزها به چه قیمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

یه میلاد امام رضای (علیه السلام) دیگه.

با یه عالمه اتفاقات خوب.


http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/06/04/13940604013125323_PhotoL.jpg


و سالگرد عقدمون تو حرم آقا.

یعنی انقدر مبارک اندر مبارک اندر مبارک که آدم نمی دونه چی بگه.


http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/06/04/13940604013125869_PhotoL.jpg


خیلی حال و هوام خاصه. کاملاً حال زیارت دارم. با یه عالمه فاصله. چقدر دوستت دارم امام رضا(علیه السلام). وقتی هنوز هیچی بهم نداده بودی دوستت داشتم و حالا دیگه دارم از دوست داشتن به دیوانگی می رسم.


http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/06/04/1394060401313345_PhotoL.jpg


وای که چقدر امروز مبارکه.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۳۵
مریم صاد

به نام خدا

وای که چقدر خوب سپری شد.

دیروز تولد همسر بود. قصد داشتم دوباره سورپرایزش کنم. تا حالا دوبار موفق عمل کرده بودم و می خواستم دو به سه تبدیل بشه.


روز تولدش، روز تعطیلیمون بود. یعنی به طور مداوم خونه بود. نمی شد هیچ کار مخفیانه ای انجام داد. نمی خواستم از فامیل طبقۀ پایین کمک بگیرم. می خواستم خودکفا کار کنم. خیلی هم اعصابم خرد بود که حالا چی می شه و چه کنم. اصلاً دوست ندارم واضح و غلمبه تبریک تولد بگم و در جریان باشه و جشن بگیرم. یواشکی کِیفش خیلی بیشتره.

تو یک ماه گذشته هدیه هاش رو گرفته بودم. و طبق معمول هدایای من شامل وسایلی هست که لازم داره و برای خودش نمی خره.

یه شعر هم از خاقانی پیدا کردم و براش نوشتم:

مهدی و مهتدی تویی

رحـمــت ایــزدی تویی



از آسمون یه همایش جور شد و از ایستگاهشون ایشون رو فرستادن. صبح روز تولدش. و انقدر قربون و صدقه خدا رفتم که نگو.

از لحظه ای که رفت مشغول شدم. غذای مورد علاقه اش که زرشک پلو و مرغ هست رو پختم با سوپ و مخلفات. سرویس جدیدی هم که برام خریده رو روی میز چیدم و کار غذاها که تموم شد در به در دنبال قنادی و کیک گشتم و بلاخره یه چیز خوب پیدا کردم و اومدم خونه و زنگ زدم دیدم تو راهه. باید می رفتم دنبالش.

رفتم دنبالش و انقدر از همایشه بد گفت که نگو. که وقتم تلف شد و .... منم توی دلم هی می خندیدم.

وارد خونه که شدیم میز نهار کلی ذوق زده اش کرد. بشقابهای جدید و زرشک روی گاز رو که دید داشت از خوشحالی قالب تهی می کرد.

نهار رو کشیدم و با کیک رفتم سمتش. باورش نمی شد که یادم بوده. خیلی ذوق زده شد. بعد از نهار کلی سر حال اومد. و عصر هم کیک برون و کادو باز کنون داشتیم.

اولین تولد دو نفری؟!

روز خیلی خیلی خیلی خوبی بود به لطف خدا و امام رضای نازنینم.


شب هم زیارت کردیم:



سالی که برای مأموریت 10 روز مشهد بودم، صبحهام رو با زیارت آغاز می کردم، یکی از روزها که خدّام داشتن بالای سرم گردگیری می کردن، یه تیکه کاشی افتاد وسط جانمازم و من در حال سلام  دادن بودم. نگهش داشتم برای خونه بخت. اون قاب رو هم وقتی مجرد بودم برای همسر آینده ام خریده بودم. شاید 4 سال قبل از ازدواج. یکی از نژاد موسی بن جعفر، از الطاف امام رضای عزیزم، لایق تحویل اون قاب شد. و این یک قفسه در خونۀ ما محل زیارتی هست و تقرب به بارگاه علی بن موسی الرضا (علیه السلام)


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

با اینکه غربت مزار "شهید گمنام" خیلی زیاده، ولی حس بعد از تعیین هویتشون خیلی عجیبتره.

بهمن پارسال با این واقعه، ملموس رو برو شدم. یکی از همکلاسی ها که سالها چشم به راه بودن، بلاخره بعد از سه سال که از دفن شهیدشون به عنوان شهید گمنام، گذشته بود، خبر تعیین هویت شهیدشون رو بهشون دادن و بعد از یک سوگواری اساسی، آرامش به زندگیشون حاکم شد. و برام جالبه با اینکه این خبر یک جور قطع امید هست، این آرامشه از کجا ناشی می شه؟!

چند روز پیش هم همسر برای استقرار رفت به محل دفن یک شهید گمنام دیگه که جواب DNA شون اومده. همسر ِخیلی احساساتی ای ندارم، اما پشت تلفن که برام تعریف می کرد، حسش جور خاصی بود. و فیلمهایی که گرفته، بی نهایت حال آدم رو متحول می کنه...




پی نوشت:

خدایا، به این حس و حالی که وجود داره و دل می لرزونه قسم ت می دم، از این وقایع آخر الزمانی نجاتمون بده و عاقبت به خیرمون کن.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۴۲
مریم صاد

به نام خدا

یعنی به طور واقعی و به معنی واقعی کلمه دچار بی خلاقیتی شدم. واقعاً ذهنم به هیچ جا راه نمی ده. کاش ایده خوب به ذهنم برسه و بشه که خوب برگزارش کنم.


http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcST4FUAG7ag9KtIVG0vK8PbNpkSzkPrWMwuerU3Wx-SkaY8DD_VAA


به کل خنگ شدم.


پی نوشت:
چی از این بهتر؟
سه شنبه 8 صبح به یه سمینار دعوت شده. بی نهایت امیدواریم به این سمینار.
و البته برای من عالی می شه چون یه عالمه وقت دارم تا کارهام رو سروسامون بدم. :)
قربونت برم خدا.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۴۰
مریم صاد
به نام خدا
شاید این اتفاق همیشه می افتاد، اما دو سه روزه که براش تعریف پیدا کردم و توجهم رو به خودش جلب کرده. اینکه:
" روی پیشونیم چیز خاصی نوشته؟"

- اون روز روی پل صدر که خیلی ترو تمیز داشتم از لاین خودم می رفتم، ماشینهای خیلی زرنگ از لاین اضطرار می کشیدن و می رفتن جلو. تا اینکه رسیدیم به ورودی تونل. یه ماشین گنده با راننده جوون داخلش بود. از لاین سرعت اومده بود و تمام تلاشش رو می کرد بیاد جلوی من. سپر به سپر ماشین جلویی رفتم. وایساد نگام کرد. نگاهش کردم. راه گرفت و از پشتم زد و از مسیر دور تر، اون ور اتوبان صدر رفت. گفتم آها. اینه.


- جمعه صبح که همسر ناخوش بود، رفتم نون بخرم. دو نفر جلوتر بودن. یه اقا با یه عالمه وسایل اومد پشت سرم. بعد وسایلش رو گذاشت زمین، و اومد از روبرو قشنگ تو چشمهام که از پشت عینک آفتابی هم معلومبود، زل زد. تو دلم گفتم یعنی اینم دیده اون چیزی که بقیه می بینن رو؟ منم زل زدم بهش. و جاش رو عوض کرد و رفت داخل صف یکی ای و اونجا هم بدون نوبت یه نون گرفت و رفت.


- صبح رفتیم فروشگاه، هنوز صندوقها فعال نشده بودن. با چرخ خریدمون وایساده بودیم معطل. یه خانم اومد پرسید صندوقها باز نشده؟ گفتم نه منتظریم. همسر رفت یه چیز دیگه برداره. خانمه هم اومد دو سه تا جنسی که داشت رو گذاشت رو میز صندوق دار و باز رفت چیزهای دیگه بیاره. هاج و واج موندم. همسرش کمی دورتر ایستاده بود. آقای صندوقدار به من گفت بارهاتون رو بچیدین. وسایل خانمه رو برداشتم گذاشتم کنار و مال خودمون رو چیدم. مرده با حرکتهای تند عصبی وسایلشون رو برداشت. صندوقدار پرسید اشتراک دارید؟ گفتم آره ولی دست همسرمه(مسئله مهمی نبود که قبل از فاکتور زدن وجودش لازمش باشه). مرده غرغر کنان به زن می گفت نیومدی و این خانم وسایلش رو چید. چشمهام از تعجب باز مونده بود. نوبتم بود خب. اول من پای صندوق ایستاده بودم بعد اون اومد. خانمه اومد وسایلش رو گذاشت و از صندوقدار عذرخواهی کرد و گفت چون مال من کمه می شه اول مال منو بزنید. با لبخند گفتم اما از من باید اجازه بگیرید. فقط فحش ندادن و کتک نزدن. ماجرایی راه انداختن بیا و ببین.


http://www.humanrightslogo.net/sites/default/files/HRLogoTextCMYK_0.jpg

***

از این نمونه ها زیاد هست. خیلی هاش رو می گذرم. خیلی هاش رو وقتی از این پر رو بازیها ببینم نه. ولی آخه چرا باید اینطوری باشه؟؟؟؟ حق و حقوق، اخلاق. نمی دونم والا...



پی نوشت:
من وقتی از کسی بدم بیاد یا ناراحت باشم، بهش نگاه نمی کنم. وقتهایی هم که با کسی قهر باشم، حرف می زنم اما نگاهش نمی کنم.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۱۶
مریم صاد