آبی بی انتها

۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام خدا
همسر سالمه. نگران اون نباشید.
اما حالمان خوب نیست. 
عزادار شدیم.
اشکمان خشک نمی شود.



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۸
مریم صاد

به نام خدا

واقعیتش اینه که شیرینی خامه ای چرب تر از شیرینی خشک نیست. حداقل اینهایی که من درست کردم اینطور بودن. توی شیرینی خشک از کره، روغن جامد یا روغن مایع به مقدار زیاد استفاده میشه.

کمی دستتون رو به خامه آغشته کنین و زیر آب خالی بشورید. حالا کمی به روغن و یا کره بمالید و باز این کارو انجام بدید. به نظر غیر کارشناسی من، حتی شیرینی تر شاید چربیش کمتر هم باشه. و یا بشه گفت چربیشون برابره.

از قند و ماجرای قند فاکتور گرفتم.

چه پست غیر تخصصی خوبی. شبیه تبلیغ دستمال توالت پمینا که نرمتره آب بیشتری جذب می کند. اونو نمیدونم ولی می دونم این پوشک مرسی تو این دو سه روزی که خریدمش کل خونه مامانمو به فنا داده. پس میده. مجبور شدم بخرمش...




مرسی مامان و ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

یه سوال،

شما اگه یه عالمه غذای پر کالری و چرب خورده باشید، یا در حال رعایت وزن باشید، بین شیرینی تر و خشک، اگر مجبووووووووووور به انتخاب باشید، کدوم یکی رو بر می گزینید؟




۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مریم صاد

به نام خدا

در تاریخ، ...

زبان مادر شوهر و گوش عروس، ماجراهایی برای خودش داشته است.

و همچنین زبان عروس و گوش مادر شوهر، هم ماجراهایی برای خودش داشته است.

این دو (گوش و زبان)، کم پیش آمد که با هم سر سازگاری داشته باشند.






سوء تفاهم نشود، یکی از بهترین مادر شوهرها، مادر شوهر من است.

خدا حفظشان کند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸
مریم صاد

به نام خدا

اینکه تمام زندگیم به حضرت موسی علیه السلام گره خورده چی رو می خواد ثابت کنه؟

بهمون دستور صبر و استقامت دادن. 

میریم که این شب بد رو هم با پختن سمبوسه شاد بسازیم.





۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۲
مریم صاد

به نام خدا

من یه اخلاق خیلییییییییییی بدی دارم؛ اونم اینکه وقتی کسی رو دوست دارم (به غیر از خانواده ) سعی میکنم ازش دور تر باشم. شایدم یه اخلاق خوبمه. تا از چه جنبه ای بهش نگاه کنی.

مثلا تو سفر حج که اونهمه زوج جوان بودیم، فقط یکی از جمع بود که خودش و همسرش رو خیلیییییی دوست داشتم. انقدر که دوست داشتم باهاشون در ارتباط بمونم. یه زوج خوب با انرژی های بسیار مثبت. ولی بین اووووون همه زوج، تنها کسی که ازشون هیچ شماره و وسیله ارتباطی نگرفتم همینها بودن.

شاید برای ترس از شنیدن نه هست. شاید برای ترس از دیدن چیز منفی و از بین رفتن اون علاقه. شاید برای ترس از اینکه اونها منو دوست نداشته باشن. خلاصه نمی دونم چرا، ولی اینطوریم. یه مقدار زیادی تو این مواقع منتظر طرف مقابلم هم هستم. 

جور خاصی...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۲:۳۹
مریم صاد

به نام خدا


کشک بادمجون کجایی؟ 

106 روزه وبلاگت آپ دیت نشده و خودت هم حسابی کم پیدایی

خب بگو کجایی...





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۷
مریم صاد

به نام خدا

چند ماه پیش که دکور رو عوض کرده بودیم نصف آنتهای تلویزیونمون رفته بود. هر چی به همسر می گفتم کاری نمی کرد. این بار که بهش گفتم دست به سیم آنتن پشت تلویزیون زد و همه شبکه ها برگشت. منم فکم افتاده بود. اینهمه مدت اینهمه فیلم رو از دست داده بودم ...

شبکه پویا که زدیم، اولین چیزی که یاس سادات دید، کارتون ماشینهای آتش نشانی بود که همون موقع شروع شده بود. و یاس سادات میخکوب شده بود. به نظرم اینطوری محو شدنش خوب نیست. فقط وقت غذا خوردن خوبه که هیبنوتیزم می شه و تمام غذاشو می خوره. بی ادا.

امروز که صبا سارا اومده بودن، باز داشتیم شبکه پویا می دیدیم، انقدر هوا آتش نشانها رو این شبکه داره آدم کیف می کنه. یه سرود می خوند که بابای علی آتش نشان بود. خیلی خوب بود. کلی حالهامون خوب شد. 





صبا و سارا با دو متر و نیم قد به همسر من می گن عمو آتش نشان.  D:



پی نوشت:

جالبی قضیه اینجا بود که از یه زمانی به بعد، ما چهار تا نشسته بودیم شبکه پویا می دیدم و یاس سادات گرم بازی بود و گاهی یه نیم نگاهی به تلویزیون می انداخت.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۵
مریم صاد

به نام خدا

از بعد دیدار با سیمین نازنین، دکور خونه رو عوض کردیم. دور تا دور مبل رو گذاشتیم و دکوری ها رو جمع کردیم و چندتایی که به نظرم کم خطر بودن رو گذاشته بودم زیر تلویزیون و تصور می کردم حالا حالاها جا داره تا بخواد دستش به اینها برسه.

باید خدمتتون عرض کنم که دیروز که من سر کامپیوتر نشسته بودم و یاس سادات هم دوست داره نزدیک ترین حالت به من قرار بگیره، مبلها رو گرفت و خودشو به دکور تلویزیون رسوند و پیش اومد تا دم کامپیوتر. پای مجسمه سفالیم رو گرفته بود ول نمی کرد. 

دکوری های زیر تلویزیون هم جمع شدن و به جاش عروسکها و اسباب بازی های یاس سادات به دکور افزوده شد. 

فکر می کردم کلی بهم بربخوره و ناراحت بشم از این وضع، ولی خیلی برام خوشایند بود. خیلی. درسته خونمون دیگه فیروزه ای و هنری نیست، ولی یه عالمه فضا داره تا یاس سادات توش مانور بده. نمی دونم چرا انقدر راضیم. خیلی فکر می کردم کار سخت و غم انگیزی باشه ولی نبود اصلاً.




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۲
مریم صاد

به نام خدا

دیروز بعد از عمری قسمت شد رفتیم بهشت زهرا. و قبل از همه اونها، رفتیم حرم امام. 

داخل حرم خیلی وقت بود نرفته بودم. اون بار سرسره سنگی های درهای ورودی هنوز بود و بچه ها مثل بچگی ما روشون مشغول بازی بودن. مفروش هم نبود و بدوبدوها و سکه بازی ها هنوز جریان داشت. 

بعد از ورود، قبل از امام، سقفها جلب توجه کردند. بعد هم سلام به امام عزیز و فاتحه و نماز و خروج.

برخلاف همیشه که زیارت اهل قبورمون با مادربزرگ و پدربزرگ من شروع می شد، این بار با شهدای آتش نشانی شروع کردیم. دو شهید جدید، سر مزارشون غلغله بود. و فقط یک جا، اون هم جلوی در، خالی مونده. 

بار قبل، یاس حضور خارجی نداشت، اما این بار یاس سادات هم آشنا می شد با این بخش از بهشت زهرا... همکارهای بابا و ...





پی نوشت:

ما پذیرفته ایم. 

پذیرش کاری هست که ما انجام می دیم.

با لبخند.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

خب، آقای هاشمی هم 'دار فانی' رو وداع گفتند.

و چقدر پیام آقا پر مفهوم و دوست داشتنیست.

خداروشکر که رهبر فهیمی چون ایشون برای ما راهبر هست. خدا حفظشون کنه و از بلیات زمان محفوظشون بداره. 



ما رو و این مرحوم رو هم ببخشه و بیامرزه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۳
مریم صاد
به نام خدا
آقا من چاکر بن سا شدم. آقا من مرید بن سا شدم. 
یکی از کارهای خیلی سخت توی ذهنم، فرم دادن خامه بود. کاری که یه بار تو نوجوانی با دست انجام داده بدم ولی نشده بود و کلی افسرده شده بودم. یه بارم این خامه هه رو برای تولد بابا گرفتم بلد نبودم باید بزنم و همینطوری روی کیک دادم و بعد که داشتم جعبه ش رو می انداختم دور فهمیدم... این بار به لطف همزنی که همسر برام خریده بود، همینکه خامه بن سا رو تو کاسه ریختم و روشن کردم و رو دور تند گذاشتم، یهو دیدم یه عـــــــــــــــالمه خامه فرم گرفته دارم که داره از سر و روی ظرفم می ریزه پایین.


بعد رفتم سراغ رولتی که گفته بودم. (5500 بود ما با تخفیف 4500 خریدیم)


رولت پر ملات، چیزیه که عاشقشم. رولت پر ملات کجا گیر آدم میاد؟ تو خونه.
طرز تهیه اون هم خیـــــــــــــــــــــلی راحت بود. در عرض نیم ساعت تمام آنچه دوست داشتم، تمام آنچه سالها بود دوست داشتم بپزم رو مقابلم داشتم. گردو و آناناس خرد شده و یه عالمه شربت آناناس هم روی مواد مالیدم و کار تمام شد. پیچیدمش، گذاشتم داخل یخچال که امروز با همسر با هم بچشیم.
صبح وقتی همسر جان اومد فهمیدم به به، مثکه باید جشن بگیریم و نورٌ علی نور شده. 


اما شاید بپرسید چرا از محصولات آماده استفاده می کنم؟ 
به خاطر اینکه روح زندگی رو تو پخت و پز و شیرینی پزی می بینم، و وقتی بچه دار باشی خیلی باید سرعت عملت بره بالا(هر چند که در تمام مراحل پخت یاس سادات رو داده بودم دست مامانم)، و اگر بخوای چیزهای جدید رو امتحان کنی و تکراری نباشی، مجبوری با محصولات روز پیش بری و البته نتیجه کار که "خوشحالی شدید" هست، نصیبت بشه.
من که ازش راضیم. می خوام به زودی زود نان خامه ای رو هم تجربه کنم. 







بن سا مچکرم



پی نوشت: 
1. کاش "بن سا" یه پایشی، پویشی چیزی گذاشته بود، شرکت می کردم بلکم جایزه ای بهم می داد، اینهمه دارم تبلیغش رو می کنم.
2. مارکهای دیگه هم هستن از این چیزها می فروشن اما "بن سا" هم وسایل لازم اون محصول رو توش داره هم ارزان تره. هم راحت تره هم کیفیت و مزه ش عالیه. می گید نه بیاید از همسر بپرسید. D:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۴
مریم صاد

به نام خدا

امروز یه روزخوب همراه با خبرهای خوبه.

روز میلاد امام حسن عسگری علیه السلام یه اتفاق خوب افتاده.

منم اولین تجربه خامه زدن و شیرینی تر درست کردنم رو گذاشتم برای این روز.

هنوز نخوردم ببینم چی شده. 

کیک خامه ای باشه، اتفاق خوب هم باشه، اون وقت جشن نگیریم؟



الهی شکرت خدای خوبم



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۳
مریم صاد

به نهم خدا

دو هفته پیش که رزوئلا گرفت. از جمعه هم سرفه خیس و خس خس سینه. پریشب گلاب به روتون بالا آورد و سفرمونو کنسل کرد. دو سه روزه از غذا فراریه. امروز هم که مشکل بعدی.

یه دکتر عااااالی که نه کروات میزنه نه روپوشش سفید برفی و براقه تو یه درمانگاه نزدیک پیدا کردم که فقط هر بار می رم پیشش دعاش می کنم. واقعا انسانه. بابا مامان و همسر هم تایید می کنن. 





پی نوشت:

بهار تا بستون رو کاری ندارم ولی خواهشا پاییز و زمستون بچه ناز و خوشگل تو خیابون دیدید نپرید دست مالیش کنین. بوسش کنین و ...

با این آلودگی ها، با این هوا، با این میکروبها و ویروسها.




* میکروبی، اسم یکی از کارتونهای بچگیمون بود.

با صدای ماشین اسم رو بخونین.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۶
مریم صاد

به نام خدا

چهار دست و پا، به حرکات یاس سادات اضافه شد. 7 روز بعد از حرکت موثر سینه خیز. حالا سرعتش برای رسیدن به همه چیز چند برابر شده.

مثل 5-6 ماهگی که هر روز یه کار جدید می کرد، دوباره هر روزش با روز قبلش متفاوته و سعی و تلاش برای رشد.

دیروز تو اتاق نرجس نتونست خودشو که دراز کش بود، از میز بکشه بالا. امروز که داشتم نماز می خوندم با خلوص نیت و حواس جمع به قرار گرفتن در برابر خدای یگانه، حرکات یاس سادات رو هم زیر نظر داشتم که تو دکوراسیون جدید، خودش رو به گوشه مبل رسوند و خودش رو کشید بالا و رو دو زانو نشست و زار می زد و با نگاهش تمنا می کرد برم پیشش. منم سر نماز. کوتاه نیومد، تلاش کرد و روی پاهاش ایستاد و گریه اش قطع شد و خندید. کلی خندید. دست می کوبید روی مبل و عشق می کرد. خودش رو به میز رسوند. روی میز لیوان بود. ازین پرپریها که راحت خرد میشه. لبه میز هم تیز بود. سر نماز قسم و آیه به خدا که حفظش کن تا نمازم تموم بشه. خدا گوش کرد و یکی از فرشته ها برای یاس سادات جفت پا گرفت و یه فرشته دیگه بغلش کرد و روی زمین که پتو پهن بود خوابوند. یاس سادات هم هاج و واج نگاه می کرد. هنوز گریه نکرده بود که نمازم تموم شد و بالای سرش بودم و یکمی باهاش شوخی کردم که یادش بره افتاده. بعد هم پتو روی میز پهن کردم و بقیه فضا رو امن کردم و رفتم سر نماز بعدی.




تقبل الله وااااااااقعاااااااا


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۳
مریم صاد

به نام خدا

منتظر تماس بودم، اما فکرشو نکرده بودم که خب تماس بگیرن بعدش چی می شه. بنابر این یه صبح پر از استرس رو شروع کردم. 


***

وقتی سیمین پاشو از در خونه بیرون گذاشت، به این فکر می کردم که حالا چی کار کنم؟ خیلی بد شده بود که نه تو ی سفر اصفهان که هفته پیش رفته بودیم، حواسم به این مطلب بود، نه فکر جدی ای برای این بخش کرده بودم. ولی سیمین زرنگ تر بود. تو دیدارمون یه عالمه هدیه زحمت کشیده بود و کلی خجالت زده شدم. و من فقط یه خط از خطهای از قبل نوشته، بهش هدیه دادم.

همسر با مادرش اومد خونه و با اونها هم مشورت کردم، همگی پیشنهادهامون رو روی میز گذاشتیم. شب قبل از خواب، دیجیکالا رو که پریروز به خاطر سنگین شدن موبایل پاک کرده بودم و ساجده به خاطر کتاب "پنجشنبه فیروزه ای" دوباره مجبورم کرده بود نصبش کنم، گشتم و به این فکر می کردم که هدیه به سیمین چه خصوصیاتی باید داشته باشه.

"کم جا. سبک. سنتی یا ایرانی"...  و بلاخره به گزینه ی مورد نظرم رسیدم. سه مورد بودن. همه رو تو گروه علاقه مندی هام گذاشتم و قرار شدم برم شهروند ببینم چیز بهتری پیدا می کنم یا نه. صبح شد و بارون شد و سیل شد و سرد شد و وقت نبود و وضعی بود و یاس سادات بود و نشد که برم. همسر و مادر همسر رو فرستادم و وقتی برگشتن گفتن همون بهتره. پروسه انتخابم طولانی شد و شب شد و هی هر دقیقه  به سیمین زنگ زدم و یه چیز پرسیدم و وقت فرستادن، دو کالای دیگه که ست اولی بود، "ناموجود" شد و آه از نهادم بلند شد و دیگه هر چی گشتم چیز مناسب پیدا نکردم و همون یه دونه رو فرستادم و ... تمام.


***

چرا وقت سفارش، شماره خودم رو دادم؟ 

چرا شماره سیمین رو تو خونه نگه نداشتم؟ 

چرا به گوشی همسر اکتفا کردم؟

چرا امروز روز کار همسر بود؟

چرا زنگ که زدم عملیات بود و تا دو ساعت بعدش نیومد؟




اتفاق خوب:

 برای من بچه دار، تو این آلودگی هوا، بعد بارون، بعد سرما، خیلی گزینه خوبی بود خیلی. 

ممنون دیجیکالا. 






اصلاً نمی دونم خوشش اومده یا نه. فقط می دونم رسیده.



پیام اخلاقی:

لطفا قبل از سفارش و اصلاً دیدن اجناس، 

1- اطلاعات مورد نظر رو تهیه کنید.

2- دل دل نکنین. زود تصمیم بگیرین.  (چون ممکنه "ناموجود" بشه.)

3- شماره گیرنده رو وارد کنین.

4- با گیرنده زمان بودنشون در خانه رو هماهنگ کنین.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۴
مریم صاد

به نام خدا

ما تو آمل ازون گروههایی بودیم که هم 8 دی رفتیم، هم 9 دی.

8 دی دلی بود و 9 دی برنامه ریزی شده.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۰
مریم صاد

به نام خدا

یه کاریکاتور دیدم که کلاه قرمزی و پسرخاله و ببعی دور عکس دنیا ایستادن و گریه می کنن. 





رسما فقط زار نزدم....


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۸
مریم صاد

به نام خدا

هر راه و مسیری،  آخرش سخت تره. خسته تری. بی حوصله تر. بی اعصاب تر. بی توان تر.

***

اوایل نامزد شدنمون، همسر دکترا قبول شد و به کل زندگی مشترکمون رو که هنوز آغاز نشده بود و تو مسیر شناخت بود، تحت الشعاع خودش قرار داد. نبودنهاش. درس خوندنهاش. اضطراب من برای رفتنهاش با اسکانیا. اضطرابش برای آماده کردن درسهای هر جلسه و بعد هم امتحانها، چاشنی های نامزد بازیهامون بود.

بعد که ازدواج کردیم یک روز به روزهای کلاسش اضافه شد. یک روز هم رفتش بود و دو روز هم باید سرکار می رفت و کلا ما دو روز اونم باز با چاشنی هایی که گفتم با هم بودیم. در مهمترین و شیرین ترین روزهای زندگیمون.

تابستونی که یاس سادات دیگه به جمعمون اضافه شده بود، ماجرای پایه 1 پیش اومد. کلاسها و روزهای رفتن تا شهر دور و موندگار شدن و تنها موندن با یاس سادات و ...


اما با تمام این اوصاف، سخت نبود. غیرقابل تحمل نبود. اعصاب خرد کن و دلگیر کننده نبود. خسته نبودم. انرژی داشتم. کلی حوصله داشتم.

و حالا، که به آخرای کار رساله رسیدیم. و امتحانات پایه 1، و خداخدا کردن برای تموم شدن ماجرای ept، رسما بریدم.

عین دوئیدن از پله های متروی قیطریه برای رسیدن به در خروج. عین آخرای سفر تو آخرین ساعات شب. عین آخرین امتحان دوره کاردانی لعنتی.






پی نوشت:

وجدانا همسر خیلی سعی می کنه که تو جایگاه خودش هیچ کمبودی نداشته باشیم. ولی من دائم 3 تا چماق بالا سرم احساس می کنم و این نمی گذاره با خیال راحت مسیر رو ادامه بدم. خوش بگذرونم و انرژیهای سوخته م برگردن.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۲
مریم صاد

به نام خدا

این هفته رو "هفته رشد" باید نامگذاری کنم.

تو این هفته هر سه تا دخترهای ما کارهای جدیدی رو از خودشون به نمایش گذاشتن.

فاطمه سادات، دختر عموی یاس، نشستن رو تمرین می کنه.

فاطمه خانم، دختر دایی یاس، به تنهایی ایستادن و دو سه قدم تاتی کردن رو شروع کرده.

یاس سادات هم که یک ماهی هست جسته و گریخته سینه خیز می ره، از یک هفته پیش که روروئک دختر عموش رو بهشون پس دادیم، تند و تند کارهای جدید انجام میده. اول اینکه سینه خیزش این مدلی شده که نمی رسی از جلو دستش چیز میزها رو بر داری و دیگه واقعاً دکور رو باید عوض کنیم. یه عالمه سوراخ سمبه هست که می ره و توشون پنهان می شه و سر و هیکلش می خوره بهشون و جیغشو در میاره. 

علاوه بر اون دو سه روزه که دست می زنه. دست دستی می کنه. 

دیگه اینکه یه سری ادایی که در میارم رو در میاره. البته اربعین این کار رو شروع کرده بود، ولی یه مدت زیادی یعنی تا همین دو سه روز پیش دیگه انجام نداد و یا بهتره بگم "هر وقت دلش می خواست" انجام می داد و حالا دوباره شروع کرده.

الآن هم زیر پای من، زیر صندلی و زیر میز کامپیوتر گیر کرده و گریه می کنه.


نجاتش دادم...


خلاصه همین. 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۸
مریم صاد