آبی بی انتها

۲۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام خدا

توی خونه مامان اینا زندگی کردن، برای من یک مشکل ایجاد کرده.

من عموماً تلاش می کنم مستقل عمل کنم و خودم و زندگیم رو خودم پیش ببرم. حتی چند وقتی بود که حوصله م نمی شد روزهایی که همسر نیست آشپزی کنم، خودم رو دعوا کردم و باز موندم تا مستقل باشم و بار نباشم روی دوش دیگران. فقط وقتهایی که یاس دیگه زیادی وابستگی نشون می ده و من یه عالمه کار دارم و نمی شه به عقب بندازمشون، یا کاری که واقعاً اجبار وجود داشته باشه، کمک می گیرم.

گاهی پیش خودم فکر می کنم، خدا که این نعمت رو بهم داده که کنار مامانم اینها باشم، چرا استفاده نمی کنم تا راحت تر باشم. بعد باز به خودم نهیب می زنم که به چه قیمت؟ به قیمت تنبل شدنت؟ به قیمت زحمت دادن به دیگران؟ خب بقیه هم برای خودشون کار و زندگی دارن. بعد ...

هعی... اطرافیانی دارم که نمی دونم واقعاً به چه قصد، دائم زخم زبونی می زنن با این مفهوم که"تو که راحتی" یا "تو که مادری نکردی همه کار یاس رو مامانت می کنه" یا " زحمت اصلی زندگیت رو که مامانت و خواهرت دارن می کشن." و ...

مشکلم اونجاست که وقتی ازم می پرسن مامانت و نرجس کمک می کنن، اگر بگم آره، حرفهای بالا پیش میاد. اگر بگم نه، مامان و خواهر تو رو نمک نشناس می شناسند به خاطر کمکهایی که می کنن...

خلاصه، سختمه... خیلی سختمه...



پی نوشت:

فکر کن! من برای داشتن یک فرزند دیگه در فاصله خیلی کم با یاس، همش تو تنهایی هام دارم به حرف مردم فکر می کنم که هر فرد چی بهم خواهد گفت...

ای خدا...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۴
مریم صاد
به نام خدا
سرسختانه تلاش و کوشش کردنهای یاس سادات برای بزرگ شدن و رشد کردن، خیلی برام درس داره.
اصلاً از پا نمی نشینه. سعی می کنه تا بشینه و خودش رو نگه داره یا اجسام رو از روی زمین برداره یا با کمک بزرگترها قدم برداره یا غلت بزنه و سرش رو بالا نگه داره.
تو این تلاش کردنها، زمین می خوره، زخمی می شه، اعصابش خرد می شه، عمیقاً گریه می کنه، ولی از پا نمی نیشینه و تکرار و تکرار و تکرار، تا موفق بشه. و هر روزش موفق تر از روز قبلشه.
کاش منم یکم مثل اون بودم. البته هستم. ولی نه قدری که بودم و نه قدری که از خودم راضی باشم.
اگر زندگیش رو بر این اساس پیش ببره، می شه مثل باباش. یه آدم موفق.

خدا حفظت کنه مامان



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

امشب یه عروسی بودیم. فقط پول باغشون 70 میلیون شده بود.

همسر به عنوان یه جامعه شناس خیلی غصه نسل جدید رو خورد.

پولهای بی زحمت. مصرف کردن بی برنامه. هعی...




۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۷
مریم صاد

به نام خدا

یاس سادات من 5 ماهه شد.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۷
مریم صاد

به نام خدا

یاس سادات دیگه خیلی خیلی خطرناک شده.

تو یک چشم به هم زدن از حالت درازکش می چرخه و این بین به هزارتا چیز ممکنه برخورد کنه.

روی کریر هم دیگه بند نمی شه. انقدر خودشو می کشه جلو تا ازش در میاد. بعد دوباره دراز کش می شه و بعد چرخش و گیر کردن و اصابت به هزار چیز.

کلا زخم و زیلیه و هر از چند دقیقه یه بار صدای جیغش در میاد یعنی بیاید کمک که به یه جا برخورد کردم.

آماده می شیم تا دیگه خونه رو از حالت دکوری دربیاریم و به حالت جنگی تبدیلش کنیم.

سخت هست ولی خوشحالم. 



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۹
مریم صاد

به نام خدا

مامان دفاع کردن و بالاترین نمره رو گرفتن و همگی یه نفس راحت کشیدیم.

حالا دیگه نوبت همسره.

من به جای هر دو شون خسته م. خسته.



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۹
مریم صاد

به نام خدا

امروز شش ماهگی برادر زاده م، فاطمه خانم بود.

خاله اش هم اومده بود و ما دو تا عمه براش جشن "نیم سالگی" گرفتیم.

مامان باباش که کلی ذوق زده شدن. خودشم هی شیرجه می زد داخل کیک.

هدیه تولد نیم سالگی هم بهش "بادوم" دادیم تا دیگه غذا خور بشه و "حریر بادوم" خور.

خوش گذشت خیلی.

همه به خاطر سورپرایزی که کردم بهم تبریک گفتن.

:)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۰
مریم صاد

به نام خدا

نمی دونم این چه فرهنگیه ما داریم.
مثلاً وقتی می ریم یه جای با کلاس، اقتضاش اینه که اخم کنیم و به لبخند دیگران جواب اخم بدیم؟؟؟




اینو هم تو "مهر و ماه" تجربه کردم. هم تو هتل شیراز با همسفرها.

بعد وقتی اینهمه شگفتی وجود داره، از دیدنش ذوق نکنیم و مثل آدمهای هزار بار دیده با این چیزها برخورد کنیم؟؟؟ در صورتی که امام زاده حسن هم اون ور تر نرفتیم؟؟؟

والا. آدم نمی دونه چرا مردم انقدر بد اخلاق و اخموئن.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۵۳
مریم صاد

به نام خدا

طبقه پایین فروشگاهها بودن. تلفیقی از برندهای خوب ایرانی، و برندهای خارجی.

مثلاً سوهان "محمد" ساعدی نیا، اونجا یک غرقه بزرگ داشت. با سوهان داخل ظرفهای میناکاری شده آبی و کبود، ازت پذیرایی می کردن. هر چقدر که می خواستی می تونستی بخوری. و من که سوهان دوست ندارم، اونجا تقریباً سیرسوهان شدم(مثلاً مترادف با سیراب). طراحی های جعبه هاش جون می داد برای صادرات. همه خلیج فارس و پهنۀ ایران و صنایع دستی و ... با چه قیمتهای خوبی. دقیقاً پول چیزی رو می دادی که داشتی می خریدی. نه بیشتر نه کمتر. 

یا شکلات های مرداس. با بسته بندی های عالیش. ما دیگه اور دوز کرده بودیم نمی تونستیم شکلات تست کنیم، وگرنه تست هم داشت.

اما فروشگهاههای لباسش برندهای ترک بودن و آدیداس. قیمتهای LC Waikiki خیلی مناسب بود. من نه به خاطر ترک بودن، صرفاً به خاطر چند طرحی که هم از جنسش هم از مدلش خوشم اومد خرید کردم. اینطوری نبود که بگی همه جنسهاش عالیه. همه جور جنسی داشت.

ولی مثلاً به نظر من، پوشاک کودک رولان، که هم برند ایرانیه هم مرغوبیت بالایی داره رو اگر اینجا داشتیم چقدر خوب می شد. یا پوشاک مردانه زاگرس. نمونه های این چیزهایی که اینجا دیدیم رو تو فروشگاههای زاگرس و رولان دیده بودم.

خلاصه. اون ته ته هم کافی شاپ داشت با دکور کتابخونه. خیلی خوب بود. خیلی خوب بود. و تمام این طراحی ها مال شرکت "دلتا" بود که نمونه های پروژه هاش رو داخل یک غرفه با توضیحات کامل گذاشته بود. کیف می کردی.

گفتم که، ساعت 10 از در "مهر و ماه" اومدیم بیرون. ساعت 12 رسیدیم خونه و یکی از قشنگ ترین مسافرتهامون به پایان رسید...


پایان


کلید واژه ها : حوض ایرانی. کاشی قاجاری. دیوار چوبی.



پی نوشت:

شاید یک هفته هم از افتتاحش نگذشته باشه.

یک سال دیگه می رم باز اگر اینطوری بود، یعنی یک مجتمع موفق هست و واقعاً باید رفت و توش پول خرج کرد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۲
مریم صاد

به نام خدا

ازین کلاس گذاشتنهای نگهبان و ... بدم میاد. ولی بهمون گفتن بفرمایید اینجا پارک کنین. فضای خیلی خیلی خوشگلی داشت. اول همسر رفت تا بعدش من برم. دیوارش شیشه ای بود، تو مدتی که همسر بره و بیاد داخل رو نگاه می کردم. یه عالمه تاچ گل داخلش بود. انگار تازه افتتاح شده بود. خیلی طول کشید تا همسر اومد. شارژ و خندان.

رفت کالسکه رو از ماشین در آورد و گفت خانم بیا بریم ببین چه خبره...

ساعت 8 رفتیم داخل صرفاً برای نماز. ساعت 10 شب، با یه عالمه خرید و شکم سیر اومدیم بیرون.

یه مجتمع بی نهایت مدرن و شیک. بی نهایتی که می گم رو شاید فقط در هتلهایی که رفتیم دیده باشم.
از دستشویی دلت نمی خواست بیای بیرون. دلت می خواست صد تا وضو بگیری خشک کنی از اول. از بخش سرویس بهداشتی که می اومدی بیرون، اتاق تعویضش رو می خواستی ماچ کنی. تا اونجا بودیم هی به یاس التماس می کردم یه کاری کنه که ببرمش اونجا برای تعویض. تمام سقفش عروسک و اسباب بازی. شیر و روشویی و سکوش رو دیگه نگم. کاشی و سرامیکها اووووف...

از در اونجا می اومدی بیرون کنارش اتاق سلطنتی ای بود به عنوان اتاق آرایش. آینه هایی با قاب طلایی. روشویی و شیر و جا مایع طلایی. کاشی هایی با طرح کاغذ دیواری، تیره و شیک. اصلاً اگر اهل ارایش هم نبودی دلت می خواست بری و اهلش بشی.

و نماز خونه. تمیز. آروم. خوشبو. شیک. ساده. با چادرهای خیلی قشنگ. اصلاً دلت می خواست جعفرطیار بشی اونجا. این زیبایی روی ملت تأثیر گذاشته بود. چنان با دقت و نظم و وسواس چادرها رو به شکل اولی که از داخل طبقه بر داشته بودن، تا می زدن که نگو و نپرس.

تو بخش مردها به غیر از بخش دستشویی و نماز خونه، اتاقی داشت به عنوان اتاق سیگار. نرفتم ببینم چطوریه.

و کنار اونجا اغذیه فروشی ها بود. بخش رستورانیش (پلو و چلو) هنوز افتتاح نشده بود. بخش فست فودش ولی فعال بود. تقریباً کسی غذا نخورده از اونجا خارج نشد.


ادامه دارد ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۲۰
مریم صاد

به نام خدا

یاس سادات بار اولش بود رو در رو به زیارت عمه جان می رفت. دو بار وقتی باردار بودم رفته بودیم، اما این بار چشم در چشم و رو در رو بود.

خداروشکر کالسکه همراهمون بود. تا اینجای سفر استفاده نشده بود. من و یاس سادات با هم رفتیم داخل و با بابا، قرار گذاشتیم تا نیم ساعت بعدش. اولش یاس سادات با آیینه کاری ها مشغول بود و صفا می کرد ولی یکمی که گذشت افتاد به گریه و آروم نشد. گرسنه بود. تو اون زمان کوتاه، زیارت نامه ام رو خونده بودم ولی دیگه یاس گریه کرد و به نماز زیارت نرسیدم. شیر رو خورد و به ساعت قرار با همسر رسیدیم.

رفتم بیرون و گفتم نماز و قرآن نخوندم. قرار بود یاس سادات هم بره زیارت. این جور کارها رو می سپرم به باباش. هم با احساس تره هم راحت تره، هم مردها دور ضریح، بیشتر رعایت بچه رو می کنن تا خانمها.

اونها رفتن داخل منم با کالسکه رفتم یه گوشه کارهای دیگه ام رو انجام دادم. جلو چشمشون بودم. وقتی زیارت کردن، اومدن پیشم. بابا و یاس رفتن گردش، منم رفتم برای دیده بوسی با عمه جون.

کلی دل سبک کردم و دعا کردم و خیلی حال زیارتی خوبی داشتم.

اومدم بیرون کلی شارژ بودم.
حرفهامون رو زدیم و عشقهامون رو کردیم و رفتیم بیرون.

با همسر رفتیم داخل بازار عربها و از اون بامیه کثیفها خریدیم خوردیم و یاد سفر قبل کردیم و خوش گذروندیم.

تو پارکینگ هوا بسته و خفه بود. با وجود کولر، یاس حالش بی سرو صدا داشت خراب می شد. مجبور شدیم یه گوشه نگه داریم تا یکمی سر حال بیاد. یه ده سی سی هم آب جوشیده بهش دادم تا دوباره به حال اولش برگشت و جنب و جوشش عادی شد. یه وضی...

از شهر خارج شدیم. بالای عوارضی روی بیلبورد زده بود "مهر و ماه، مدرنترین استراحتگاه در ایران" یا یه همچین چیزی. اولین استراحتگاه همین مهر ماه بود. نمی خواستیم دیگه گول تبلیغات رو بخوریم. مدرنترین مجتمع رفاهی... که ورودیش رو رد کردیم. ولی دیدیم بنزین نداریم. از کنارش رد شدیم. بیرونش که خیلی شیک بود. کلی غصه خوردیم که آخ ببین تو رو خدا چرا رد کردیم و ... که یهو یه ورودی دیگه سر راهمون ظاهر شد. تو پمپ بنزین نارنجی و خوشگلش بنزین زدیم. اذان شده بود. گفتن دستشویی داخل پمپ بنزین هنوز فعالیتشو شروع نکرده و برید داخل مجتمع.

کلی غر زدیم به عبارت "مدرنترین" شون. به سمت مجتمع حرکت کردیم تا نماز بخونیم بعد راه بیفتیم.


ادامه دارد...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۹
مریم صاد

به نام خدا

صبح یکمی داخل آشتیان گشتیم. به ورودی روستای آهو که بالاتر از آشتیان بود هم رسیدیم و خیلی برام جالب بود دیدنش. و بعد هم حرکت کردیم به سمت تفرش. وروودی شهر فلش زده بود به سمن مزار دکتر حسابی. اول کار رفتیم اونجا. 

امام زاده احمد، از نوادگان موسی بن جعفر(علیه السلام) و قوم و خویش های همسر، سر راهمون بود. رفتیم برای زیارت. ورودی در، زنجیری گردنبند وار از در آویزون بود. سر در بازارها هم این زنجیرها هست، که اسب و سوار عبور نکنن. اما اینجا برای تعظیم هنگام ورود بود. یادم افتاده بود به کلیسای کتاب بیوتن ِرضا امیرخانی و در ِکوتاه.

داخل رفتیم. با صفا بود. مقبره مال دوران صفویه بود. اول فکر کرده بودیم مزار دکتر اونجاست. آقایی گفت که داخل شهره. زیارت کردیم و رفتیم داخل شهر. مزار زیبای دکتر حسابی رو دیدیم. و آرزوهایی که در سر می پروروند برای آبادی ایران. و چه و چه و چه... قصد داشت تفرش رو قطب علمی کنه. جایی بشه مثل آکسفورد...

بگذریم...

بعد داخل شهر گشتیم. از بین کوچه باغها گذشتیم. باغهای میوه و بازار و ...

چیز زیادی برای دیدن نداشت. با وجودی که خیلی بزرگتر از آشتیان بود و شهرتر بود.

برگشتیم به سمت قم. قرار شد نهار رو دستجرد بخوریم. تو یه پارک زیر آلاچیق استراحت کردیم. آفتاب تند بود اما باد ملایم و خوبی هم می اومد. آقای باغبون خیلی خیلی خوب و مهربونی داشت.

بعد از نهار و استراحت رفتیم قم. زیارت عمه جان جانان...


ادامه دارد...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۶
مریم صاد

به نام خدا

در و پنجره بسته و چراغی روشن نبود. یک شماره پشت در بود که بهش زنگ زدیم گفت نیم ساعت دیگه میاد و بدون حضور فرهنگی(مامانم) و با کارتش بهمون اتاق می ده با قیمت فرهنگی.

تو پرس و جوهای همسر فهمیده بودیم تا دستجرد راهی نیست. خیالمون که راحت شد اگر جا پیدا نکردیم، این طرف جا و مکان داریم. هوا روشن بود که راه افتادیم، اما دیگه از آفتاب خبر نبود. و چه خوب شد که تو روشنی رفتیم...

باز از بین کوهها و دشتها و مزارع و روستاها عبور کردیم تا رسیدیم به دستجرد. و تصورمون از آنچه ساخته بودیم با دیدنش، دود شد و رفت به هوا.

یه آبگیر کوچولو، با خونه های ویلایی مثلثی خیلی خیلی قشنگ دو طبقه و سه خوابه به قیمت شبی 250-300 هزار تومن. برای ما دو نفر و نصفی خیلی زیاد بود. و دهکده سلامتی دهکده سلامتی که می گفتن، هنوز در حال ساخت بود و کلی مونده بود تا بشه جای بین المللی. ورودیش هم 5000 تومن بود. اصاً وضی...

از داخل دهکده سلامت که اومدیم بیرون، آقای خانه معلم زنگ زد. 40 دقیقه تا آشتیان راه بود. گفتیم داریم میایم. و برگشتیم آشتیان. و اگر جاده رو قبل از رفت تو روشنایی ندیده بودیم، خیلی خطرات برامون به وجود می اومد. از یه تصادف هم جون سالم به در بردیم.

رسیدیم آشتیان و خانه معلم. یک سوئیت کامل بهمون داد. ساعت 10 نشده بود که سه تایی از خستگی غش کردیم. ولی صبح زود دیگه سر حال بودیم.


ادامه دارد...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۶
مریم صاد

به نام خدا

" دو طرف جاده دشت تا انتها طلایی. یک بخشهایی مربع و مستطیل سبز که محل کشت و کشاورزی هست. بعضی جاها تو جاده بسته بندی های مکعبی سبز، بعضی جاها هم زرد محصولات زراعتی، وسط این رنگها، تک و توک درخت های توپی و پر با یه سایه وسیع و قشنگ. یک تراکتور قرمز هم شیار زنون از وسط این دشت طلایی در حال حرکته. ابرهای تپل سفید رو آسمون آبی آبی"

این تمام منظره مسیر اراک تا آشتیان بود. کیف می کردی. کیف می کردی. شاید حتی عکاسی و فیلم برداری هم نمی تونست حق مطلب رو ادا کنه. باید می دیدی و لذذذت می بردی و تو خاطرت نگه می داشتی و شبهایی که بد خوابی، یا غصه دار، بهشون فکر کنی و پر بشی از شادی.

تو مسیر از فرمهین، یا فراهان، که شهر قائم مقام فراهانی بود گذشتیم. بعد گرکان. شهر دکتر محمد قریب و دکترها و اساتید زیاد دیگه با همین اسم. از چندتا روستای دیگه هم گذشتیم و بین اینها، باز مناظر فوق العاده بود. کوه بود، اما شبیه کوههای دیگه نبود. قشنگ بود. رنگ بندی داشت. من خیلی از شهرهای کشورم رو دیدم، اما این مناظر این سفر رو هیچ وقت ندیده بودم. هیچ جا.

رسیدیم به آشتیان. شهر دکتر آشتیانی سلولهای بنیادی، و شهر آشتیانی های معروف و مهم دیگه. شهر گردو و باغهای گردو. اوووف. شهر خیلی آروم و کوچیک و خنک و خوبی بود. بیشتر مغازه های شهر هم به لبنیات و کلوچه و نان محلی پزی اختصاص داشت. چندتایی هم مس و سفال فروشی.

تو بازار شهر گشتیم و یکمی خرید کردیم(حبوبات هم سوغاتی های این شهر هست). نزدیک غروب بود. پرسون پرسون رسیدیم به خانه معلم.


ادامه دارد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۵
مریم صاد
به نام خدا
همسر یک کار ده دقیقه ای واجب و حضوری تو شهر اراک داشت. پیشنهاد داد بار سفر ببندیم و سه تایی بریم. من ِعاشق سفر هم از خدا خواسته بساط رو آماده کردم و صبح کله سحر، وقتی همسر از ایستگاه اومد، راه افتادیم.
خوش خوشون رفتیم و به موقع رسیدیم و کار یک ربعه رو انجام دادیم. وقت نماز شد نماز رو خوندیم و تو شهر پر از پارک و خلوت اراک دنبال محل اقامت برای استراحت گشتیم و به نهار و یک خواب نیم ساعته برای حضور تو اراک اکتفا کردیم.
توی مسیر قم، بیلبوردها و عرشه پل ها، تبلیغی از شهر "دستجرد" کرده بودند و از دریاچه و فضای بین المللی اقامتیش. دریاچه ای شبیه به دریاچه شهدای خلیج فارس تو عکسها بود و حس می کردی شاید با این لفظ "بین المللی" از دریاچه شهدای خلیج فارس هم بهتر و دیدنی تر باشه. بنابر این قصد کردیم شب رو دستجرد اقامت داشته باشیم.

***
سال اول ازدواجمون، یه باری که با هم به خیابون انقلاب برای خرید کتاب، رفته بودیم، یه کتاب نقشه راههای ایران خریدیم و تو خونه داشت خاک می خورد. چون سفرهامون همیشه اول و آخرش معلوم بود. ولی برای این سفر، در و پنجره رو هم قفل زده بودیم و تو ماشین نشسته بودیم که یهو به دلم گذشت برم و بیارم و یار سفرمون کنمش. و چه کار خوبی بود.
این کتاب یار سفرهای زمان مجردیم با خانواده هم بود. کلی شهرها رو با اون شناختیم و کلی چیز یاد گرفتیم. کلی جاهای جالب سر راه رو رفتیم و با چشمهامون دیدیم که چقدر ایران زیباست. و همه اینها تأثیرات مهندس نرجس بود.
***
اول اولش نمی دونستیم دستجرد همین حوالیه. با این کتاب فهمیدیم. چندتا دستجرد داره ایران و این دستجرد ِبیلبوردها، مال استاد مرکزی هست.
برای رفتن بهش از اراک راههای زیادی بود. یکی از اونها فرمهین بود که مردم اراک خیلی خیلی خوب راهنمایی کردن و راهی شدیم.
دوربین همسر شارژش تموم شده بود. تصاویر جاده رو می بلعیدیم.
تصاویری که در کودکی در یکی از کتابها دیده بودم. و عاااااشقش بودم... انقدر شباهت داشت که تشویق شدم برم و ببینم تصویرگر اون کتاب مال استان مرکزی بوده؟ انقدر که تصاویر شبیه بود.


ادامه دارد...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مریم صاد

به نام خدا

پشت ویترین غرفۀ ترشیجات شهروند ایستاده بودیم و هی همسر هوسهاش رو به خانم غرفه دار می گفت و خانم غرفه دار به من نگاه می کرد و می خندید که به جای اینکه من دلم از این چیزها بخواد، همسر می خواد.
یهو چشمش به یاس سادات که تو کالسکه بود افتاد، اون روز هر سه تا تیپ آبی زده بودیم. یاس سادات یه تی شرت آبی آستین حلقه ای با شلوار لی پوشیده بود، یه گل سر کوچولوی آبی هم به موهای نداشته اش وصل کرده بودم.
خانمه گفت اول فکر کردم پسره. گل سرشو دیدم فهمیدم دختره. چرا لباس پسرونه تنش کردی؟؟؟
و باز هم ماجرای آبی و صورتی...
گفتم گل سرو به همون خاطر وصل کردم. گفت خب چرا گوششو سوراخ نمی کنی؟

***

فرداش تو درمانگاه دم خونه مون بودیم و یاس سادات با یه گوشواره نگین دار کوچولو دخمل خوشگل ما شد.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۹
مریم صاد

به نام خدا

یاس سادات به طرز عجیبی اصلاً تب نکرد!

خیلی در مورد تب 4 ماهگی شنیده بودم. خیلی می ترسیدم. اصلاً برای ترس از تب بود که قبل از سفر نبردمش واکسنشو بزنه. گفتم که کلی هم تا صبحش کابوس دیدم، ولی خدا خیلی لطف کرد. و من باز هی آیۀ و مَن یتق الله... به ذهنم می اومد که تمام زندگیم رو ساخته.




شب اول نیم یا یک ساعت یک بار، یکی در میون بیدار شدیم و تستش کردیم. به جای یک روز، دو روز درجه براش گذاشتم و چکش کردم. بدنش در پایین ترین دمای ممکنش گرم بود. خیلی خدا رو شکر واقعاً.



پی نوشت:

اصلاً خودم از استرسم تعجب می کردم. یعنی که چی؟ یه لیوان آب خوردم و بچم رو سپردم به مادربزرگش. خلاص.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۲
مریم صاد
به نام خدا
تا صبح کابوس دیدم.
وقتی بیدار شدم، چهره معصوم یاس سادات در حال خواب، دلم رو غش برد. به همسر گفتم نمی برمش. گناه داره...
بابای خودش رفت امتحان بده، با بابام رفتیم مرکز بهداشت و واکسن یاس سادات رو زدیم. دختر نازنینم...
قبل از اومدن به خونه، رفتیم کیک تولد همسر رو بخریم که گفت عصر کیکهاشون حاضر می شه و شکلی که دوست داشتم رو به بابا سپردم که برام تهیه کنن و اومدیم خونه.
یاس سادات انقدر درد داشت که نمی گذاشت کیسه یخ رو روی پاش نگه دارم. به قول همسر مدام هم "یه تا پرنده" می زد. یعنی با یه پاش فقط ورجه وورجه می کرد. گریه می کرد. شیر می خورد. می خوابید.


عصر همسر از امتحان اومد. دیشب برادرم بهش یاد آوری کرده بود که تولدشه... عصر هم برادر خودش زنگ زد و بهش تولدش رو تبریک گفت. من همینطوری مونده بودم که چی کار کنم برای سورپرایز.
کادوش رو قبل از سفر خریده بودم و آماده بود. فقط دل دل می کردم برای یه شرایط عالی ِهیجان انگیز.
همسر هیچ بروز نمی داد که همه دارن بهش تولدش رو تبریک می گن. منم به روی خودم نمی آوردم که متوجه می شم کسی تولدش رو تبریک گفته. حس می کردم با توجه به سابقه م، حس کرده که تولد براش می گیرم، و منتظره ببینه چی می شه حالا.
این چهارمین سال تولدش بود که با هم بودیم. دلم می خواست به خوشمزگی سه دقعه قبل بشه و واقعاً سورپرایز بشه.
این وسط، کاری پیش اومد و گفتم زود برو خونه مامانت و زود برگرد که یه وقت یاس سادات تب نکنه، دست تنها باشم.
تا رفت، به مامان اینهام گفتم بیان و خودمم وسایل رو چیدم و آماده شدم و برف شادی هم دادم دست بابا و خودمم دوربین به دست آماده بودم.
واقعاً بنده خدا زود برگشت.
تا اومد تو، برف شادی زدیم و انقدر ذوق کرد که خدا بدونه. بعد هم مراحل دیگه تولد.

بهش گفتم: ناامید بودی که تولدت یادم باشه یا می دونستی سورپرایزی در راهه؟
گفت: می دونستم یادت هست ولی فکر نمی کردم به خاطر یاس و حالش، تولد بگیری.


***
پارسال رو نوشتم. ولی سال قبلش رو نه.
روز شیفتش بود و منم تا ساعت 12 شبِ روز تولدش، هیچ بروز ندادم که چه ایده ای دارم. یه "تولدت مبارک" سرد و یخ هم تحویلش داده بودم که یعنی که چی این سوسول بازی ها ;).
ساعت 12 شب با خانواده رفتیم فضای سبز جلوی ایستگاه، به گارد ریل و درختها کاغذ کشی نصب کردیم و وسایل شام (کوفته، یکی از غذاهای مورد علاقه اش) رو آماده کردیم. بعد محمد رفت دم ایستگاه که یعنی کار فوری داره، همسر رو از رختخواب کشید بیرون. همسر با وضع خواب آلود اومد بیرون و با فشفشه و کاغذ کشی و کیک تولد که مواجه شد کلی ذوق کرد. شام خورده بود ها، ولی مگه از کوفته می شد گذشت. و بعد کیک و بعد کادو و ...


***
سال قبل ترش، تو نامزدیمون بود. هنوز عقد هم نکرده بودیم. تازه جواب آزمایشهای جانبی رو گرفته بودیم و مجوزهای همسر شدنمون کامل شده بود.
می خواست بره ایستگاهی که 10 سال داخلش خدمت کرده بود. می گفت که برام تولد گرفتن. (از یک هفته قبلش داشتم با کاغذهای مخملی برای کادوهاش جعبه سازی می کردم. اشکم رو در آورده بود انقدر که بد قلق بود.) گفتم قبل از رفتن به ایستگاه یه سر بیا ببینمت. دلم تنگ شده. اومد و وسایل پذیرایی و کادوها رو که دید، کلاً نرفت ایستگاه.
مامانش همه جعبه ها رو براش نگه داشته بودن. عروسی که کردیم جعبه ها رو بهم برگردوندن. گفتن اینها پیش خودت سالم تر می مونن. گفتم فکر کردم ریختیدشون دور. گفتن مگه می شه اولین هدایا رو دور ریخت!


پی نوشت:
1- کل تصمیم گیریهام برای سورپرایز کردن، بدون برنامه ریزی قبلی به وقوع می پیونده. در لحظه و طبق شرایط. دست خدا درد نکنه که این توانایی رو بهم داد. فکر می کنم به خلاقیت ربط داشته باشه. (البته که از همکاری خانواده و هماهنگی هاشون باهام اصلاً نمی تونم غافل بشم)

2- یاس سادات هنوز که تب نداره. یک ساعت یک بار چکش می کنم. اگر مثل دفعه قبلیش باشه، دم دمهای صبح شروع می شه.

3- واقعاً از سورپرایز شدن لذت می برم، هنوز کسی پیدا نشده که بتونه سورپرایزم کنه تا ذووووق کنم...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۴
مریم صاد

به نام خدا

اصالت پدرم، به خیابون احمدی و محله های اطراف سید علائدین حسین شیراز بر می گرده. متولد شیراز و بزرگ شده تهران هستن.

همیشه وقتی شیراز می اومدیم قصد اول، دیدار اقوام بوده بعد گشت و گذار. از بعد ماجراهایی من یکی تصمیم داشتم دیگه به اون قصد شیراز نرم. بهترین موقعیت رو همسر فراهم کرد تا تجربه های جدیدی داشته باشیم.

حالا که به عنوان یک توریست تو شهر قدم می زنم احساس متفاوتی بهش پیدا کردم. حالا شیراز برام جایی که اقوامی داخلش دارم نیست. و چه جالب بود دیدار نکردن باهاشون. حالا شیراز برام جایی هست که سرشار از هنر و رنگ و تاریخ و زندگیه. خیلی 6م شهرسازیش شیک نیست و شهردارش باید بره یه فکری به حال خودش بکنه. جز چند بخش محدود که زیباسازیش عالی بود (اطراف شاهچراغ و اتوبان چمران و ...) مابقی شهر واویلا بود. 


این بود انشای من

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۷
مریم صاد

به نام خدا

یکی دیگه از کارهایی که به خاطر یاس کنار گذاشته بودمش، شنا بود.

این چند روزه استخر مفت گیر آوردم و دلی از عزا در آوردم.

(بعد از بیش از یک سال) بار اول انقدر بدنم ضعیف بود که زود خسته می شدم. اما دفعه بعد هم خیلی بهم خوش گذشت هم کلی شنا کردم و حالشو بردم.

فقط کاش قسمت عمیق هم داشت تا بیشتر کیف کنم.



پی نوشت:

یه چندتا خانم فرانسوی باهام تو استخر بودن. برخلاف اونچه فکر می کردم که این خارجی ها خیلی شناشون Ok هست و اینها، اینطور نبود.

شناشون تموم شد رفتن بیرون سیگار کشیدن.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۳
مریم صاد