.: روزهای پایانی :.
به نام خدا
خونه تکونیم اوووووه وقته تموم شده اما کارهام تموم نمی شه. کلاً آدمیم که مریضی دارم و نمی تونم دست خالی بمونم و هر روز کار جدید.
یه روز باید لباس برای یاس سادات با لباس خودمون ست کنم. می شینم به خیاطی.
یه روز براش گل سر درست کنم.
یه روز تخم مرغ رو دکوپاژ کنم.
یه روز هم دست بند بسازم.
هیچی دیگه.
همش خدا خدا می کنم که همسر فردا صبح که اومد با اشتیاق بهم بگه "خانم بریم بیرون بگردیم؟؟؟" بلکم کارهام تموم بشه. چون شک نکنین من استاد کار تراشیدن برای خودم هستم.
شیرینی هام رو پختم. سفره هفت سینم رو پهن کردم. ظرفهای پذیرایی رو چیدم و آجیل و مخلفات رو هم سروسامون دادم و منتظرم عید تشریف بیاره که بشینیم اجیلهامون رو بخوریم :دی
دیگه واقعاً وقتشه فقط برم خیابون گردی و بدو بدوی مردم رو تماشا کنم لذت ببرم.
پی نوشت:
ولی وجداناً وجداناً کیف می کنم دختر دارم. وای خدا... ممنونتم. ممنونتم. ممنونتم. مخصوصاً ازینکه، ازین قرتی بازیا خوشش میاد و استقبال می کنه و با هیجان و چشمهای گشاد هر کدوم رو می بینیه می گه:
"وااااااااای چه خوشگله!!!"