به نام خدا
بار اول بود که این ساعت شب به سمت مقصدی غیر از خونه، توی خیابونهای زنده ی مرکز شهر، عبور می کردیم.
از مقابل 4 ایستگاه، عبور کردیم. عکسهای شهدا، مقابلشون ایستاده بودن. و من......... حالا هم که تو سرچ اینستاگرام گشت می زدم، باز عکسهای آنا و باباش ..... از رویا هم چیزی نمیگم......
به نام خدا
الان یک ساعتی هست که خارش بینی و حلق و عطسه های من شروع شده.
یعنی واقعا واقعا بهار داره میاد؟
به نام خدا
نمی دونم ری اکشن هر کسی بعد از شنیدن این خبرها چی بود؟
خبرهای مهم ناسا
از اون روزی که دیدمشون، حالم گرفته است.
مادر که باشی در بعضی مواقع به این حد از جنون هم ممکنه برسی.
که اگر یاس سادات با یکی از مذکرهای فضایی بخواد ارتباط برقرار کنه و دوست بشه و بعدش ازدواج کنه چی؟
اگر یاس سادات بعد از گذروندن دوران تحصیلش، برای ادامه زندگی به یکی از اون سیارات بره چی؟ اون وقت کی بره کمکش برای زایمان؟ کی بره کمکش برای نگهداری از بچه هاش؟ اگه یه روز با همسرش به اختلاف برخورد چی؟ همسرش مال اون سیاره ست یا زمینیه؟
من رو باش که تمام دغدغه م ادامه تحصیلش بود تو کشورهای دور این سیاره خاکی ِ آبی رنگ... که نبینمش و نباشم تا براش هوسونه هاش رو بپزم، یا برای دل تنگی هاش مرحمی باشم. یا وقت گرفتاری کمک.
هعی...
چه دنیای بدی شده.
الآن نزدیک یک ربع از تنهایی بازی کردنش بدون اینکه متوجه بشه فیلم گرفتم. خیلی زود داره بزرگ می شه. دلم از همین حالا داره براش تنگ می شه. به باباش هم که می گم خیلی منطقی برخورد می کنه. خیلی عادی. آخه اون بابائه، مامان که نیست.
پی نوشت:
شدم عین این مامانای روی مٌخ؟؟؟
به نام خدا
و اسفند رسید.
خدایا...
میشه دیگه اتفاقات بد بس باشه لطفا؟