
بچه ها خیلی مردید
به نام خدا
این سالها که ماه رمضون تو تابستون بود، مخصوصاً اون روزها که سر کار می رفتم، بیشترین چیزی که بیتابم می کرد عطش بود.
امسال با این داروی معجزه گر آشنا شدم و سحرها با عرقیات خنک مثل شاتره و کاسنی + بهارنارنج برای قوت قلب، مخلوط می کنیم و می خوریم و عجیب تأثیرش رو دیدیم.
الآن خواص دیگه ای ازش دیدم که حتی به خاطر پر کردن حجم معده باعث لاغری هم می شه، و برای امراض دیگه هم مفیده.
سرچ بفرمائید.
پی نوشت:
از عطاری، به اسم "تخم شربتی" می شه تهیه اش کرد.
به نام خدا
قصابی سر کوچه مون، گوشت رو که می کشه و بعد از اینکه به درخواست مشتری، چرخ یا خرد کرد، داخل یک کیسه شفاف و بعد از اون داخل کیسۀ سفید می گذاره.
هر کس می خواد بره بیرون خیالش راحته.
اگر کم خریده باشه، یا گوشت مرغوبی نباشه یا گوشت واقعی گوسفندی خریده باشه یا شیشلیک، کسی نیست ببینه و متوجه بشه داخلش چی هست، تا قضاوتی بکنه یا دلش بخواد.
هوووف...
پی نوشت:
فرق هست بین آدم با آدم.
به نام خدا
برای من همچنان لذت بخش هست که برای افطار و سحر مهمانی از خاندان بزرگ و مهم دارم.
پی نوشت:
پارسال که این رو نوشتم، یکی بهش برخورد و باهام قهر کرد!؟!؟!
به نام خدا
بهم گفتن، روزهایی که خیلی عاشقی، صدقه بگذار و دعا کن...
به نام خدا
تا روز آخر شعبان ابداً تو مودش نبودم. حتی پیشواز هم نرفتم. اما شب که دعای ماه رمضان رو تو اخبار پخش کرد، کلی ذوق تو دلم داشتم.
ماه رمضون پارسال که اولین ماه رمضون زندگی مشترکمون بود(از قبلی بگذریم که از اواسطش مراحل آشنائیمون آغاز شد) بیشتر روزها خونه مامانم بودیم. پا گشاها و دعوتهای مداوم بعد از عروسیمون بود و رفت و آمدهامون بیجا به حساب می اومد. خیلی اذیت شدیم.
ولی امسال که مامان اینها از ششم تا آخر ماه رمضان نیستن، احتمالاً کسی دعوتمون نکنه، آرامش داریم و می تونیم خونه خودمون باشیم.
پارسال با همسایه ها خیلی آشنا نبودم، اما امسال که آشنا شدم، اومدم برنامه ریزی کنم که چند شب در میون بهشون افطاری بدم، دیدم جز خودمون و پایینی ها بقیه روزه گیر نیستن. روبرویی و بالایی سمت چپ بچه شیر می دن، بغلی بارداره، بالایی هم پیرزن و پیرمردن.
خلاصه اینم اینطوری. ولی شاید با این وجود کار خودم رو انجام بدم. بلاخره همسرهاشون هستن.
پی نوشت:
ای بابا، زعفرون چرا اینقدر گرون شد؟؟؟
به نام خدا
غالب نقاط بدنم درد می کنه، اما دلم خوشحاله. دوباره وارد بخشی شدم که همیشه دم ازش می زنم.
"دست خسته بهتر از دل خسته ست"
پی نوشت:
از تیکه پوکه بدم میاد. کار داری بگو، کمک کنم.
به نام خدا
دنبال کتاب شعرم می گشتم تا بنویسم. یهو چشمم بهش خورد.
برداشتم و رفتم پیشش نشستم. شدیداً توی درس بود. کتاب رو گرفتم جلو روش، تیتر رو خوند و بهم نگاه کرد. گفتم بگیر. گرفت و بدون اینکه بازش کنه گذاشت کنار دستش. منم بی خیال رفتم و نشستم به خط نوشتن.
رادیو پیام و شهرام ناظری جاری بود و من مست نوشتن.
گفت:
آدمها چطور می تونن بنویسن؟
چطوری می شه انقدر قوی بنویسن و از کلمات استفاده کنن؟
چطوریه که من نمی تونم؟
لبخند زدم. به نامۀ 10- 12 رسیده بود.
پی نوشت:
گفتم"آرزومه همین حسهایی که می بینم و می شنوم رو؛ توی دستهام داشتم و با چشمهام می نوشیدم". مستأصل نگاهم کرد. دلم سوخت.
به نام خدا
این عبارت که تو تیتر هست، شوخی توهین آمیز ناراحت کننده و دلگیر کنندۀ اینها هست به من.
و هرگز نخواهند فهمید چرا.
به نام خدا
مسابقۀ بی سابقه داشتیم. قرار بود تو نیم ساعت بنویسیم. ولی همه مون اجراهامون طول کشید و در نهایت یک ساعته شد.
همیشه وقتی من تو کلاس از "شرایط زندگیم" می گفتم، با لحن مسخره که به گفتۀ خودش شوخی ای بیش نیست می گفت :
"اووووه. حالا هی می گه شرایط. مگه شرایطتت چطوریه؟"
من که ازش پایین تر بودم دوم شدم. از این وضعیت راضی نبود. وقت هم کم آورد و مجبور شد برای جلسۀ بعد جریمه شیرینی بیاره. حرصش در اومده بود و یک رَوَند می گفت:
"استاد وقت نبود، شرایط سخت بود، مفرداتم اینجا خوبه، نه اونجا خوبه و(30جا متنشو نوشته بود)"
و دست و پا می زد تا کمی حال خودشو بهتر کنه. منم جوابشو دادم که:
"خب همه مون تو شرایط مساوی بودیم!!! "
پی نوشت:
از رفتارهاش به وضوح ناراحت می شم و واقعاً ناراحت می شم. از لحنش، از عباراتش.
آدمی هست که حالا حالاها باهاش کار دارم.
باید باهاش "کج دار و مریز" سپری کنم.
و چقدر برای منی که همیشه "انتخاب" کردم، این اجبار سخته.
به نام خدا
همسایه و فامیل خیلی نزدیک، ساعت 12 و نیم شب، براش حادثه پیش اومد. با زنگهای مداوم خانمش، از خواب پریدیم و تا 2 شب فقط دوئید تا ماجرا حل و فصل شد.
شب که همه آبها از آسیاب افتاد و ختم به خیر شد و شکر گویان وارد رختخواب شدیم، همسر گفت:
"امشب رو دیدی؟ این یکی از شبهای شغل منه! از خواب پریدن و دوئیدن تا حل مسئله"
بعد یاد اتفاق وحشتناک پارسال که برای من تو همین روز افتاد، افتادیم. با دلخوری گفت:
"اون وقت چرا همش من باید پای ماجرا باشم؟؟؟ باید درد همه رو ببینم"
گفتم مال من بدتر بود یا امشب؟ گفت:"مال تو. فکر کردم مُردی دیگه!"
اشکها و چشمهای سرخش. صدای لرزونش، هرگز فراموشم نخواهد شد...
نامبروان من، دوستت دارم...
به نام خدا
رفتم به باغی
دیدم کلاغی
سنگُ برداشتم
زدم به بالَش
بالَش خون افتاد
بردمش دکتر
دکتر دوا داد
آب انار داد
بهش دادم خورد
حیوونی دیدم مُرد
آشغالی اومد برد
***
آب انار داد؟
چرا باید دکتر به کلاغی که بالش خون افتاده و زخم شده، آب انار بده؟ اصلاً مگه کار دکتر آب انار دادنه؟ خیلی باشه کار حکیم شاید باشه، که عطاری داشته باشه و داروی گیاهی بده. بعد آب انار به کلاغ آخه؟ مگه فاکتور انعقاد خون رو تقویت می کنه؟
حدس زدم یه اشتباهی تو تصوراتم شکل گرفته.
اون روز که کلاغ رو تو باغ دیدم و این شعر رو برای خودم زمزمه می کردم، این گره برام ایجاد شد. بعد که حسابی تکرارش کردم، یوهو به ذهنم رسیده بچه نتونسته فرق دوا گلی رو با آب انار متوجه بشه. به جای اینکه بتادین رو بزنه به بال ِخون افتادۀ کلاغ، داده خورده، اونم افتاده مُرده.
چرا آخه روشن گری نکرده بودن برای ما؟ نگفتن ما هم فکر می کنیم دوا گلی، آب اناره، بخوریم فرداش بمیریم؟؟؟
به نام خدا
زنگشون خورد و دیگه کار به بوس بوس و فدات و قربانت نرسید.
خدا به سلامت ببره و بیارتتون
به نام خدا
نمی دونم چرا؟ اصلاً همۀ هدفم از زندگی انگار راضی کردن توئه.
ناراضی نیستم از هدفم. اینم یه هدفه برای خودش و البته به عقیدۀ خودم، یه هدف مقدس.