آبی بی انتها

به نام خدا

ساعت کلاسم رو عوض کردم. البته به اجبار. ولی برام بهتر شد. اینطوری:

1. اول کلاس نمازم رو می خونم و آش و لاشم نمیره با خدا صحبت کنه.

2. به تمام کارهام هم سر فرصت می رسم و بعد می رم سر کلاس.

3. بیشتری ها هم مبتدی هستن و این برای من خیلی بهتره. 

هیچی دیگه همین. راضیم خیلی.




۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
مریم صاد

به نام خدا

کاش یادم بمونه که بهش بگم اولین باری که جمله ی "دوستت دارم"، به زبونش اومد اول آذر ماه 96 بود.

یه عالمه یواشکی و آروم تمرین کرد و بعد بهم گفت دوستت دارم.



الان روحمه خودم نیستم

من مردم



پی نوشت:

دوباره زنده شدم و خوابوندمش.

برای خواب، کنارش تو تختش دراز می کشم و وقتی خوابید میام پایین.

دست می اندازه دور گردنم و هزار بار بوسم می کنه تا خوابش ببره.

و من باز می میرم...


ماشاالله لا قوه الا بلله

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

خب به لطف اول خدا و بعد همسر امروز خیلی خوش گذشت.

همسر برای نهار پیشنهاد داد بریم بیرون. و این تو این بازه زمانی که ماهی رساله داره به دمش می رسه و دقایق براش مهم هستن، لطف بزرگیه.

رفتیم پارک و نهار رو اونجا درست کردیم و یه عالمه تاب و سرسره بازی کردیم و نهار خوردیم و یه عااااالمه تخمه خوردیم و زمان عجیبا غریبا کش می اومد و عصر نمی شد. هوا هم بهاری و خوب بود و آفتاب ملیح و این چیزها.

دیگه خورشید که مایل شد بادها هم سرد شدن و برگشتیم خونه. با یه عالمه حال خوب.

دیگه کیک هم فاکتور گرفتم چون خیلی خسته بودم. همسر هم عاشق هدیه اش شد و همین امروز افتتاحش کرد.




پی نوشت:

صبح که از خواب پاشدم باز دوباره خروس جنگی های ذهنم فعال شده بودن و باز دوباره یه عالمه انرژی منفی دورم بود. باز دوباره اسفند دود کردم و مراقبت رو پیش گرفتم و عشق و علاقه رو ریختم بیرون و نگذاشتم راه پیدا کنن اونچه که نباید. 




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۰
مریم صاد

به نام خدا

برای عزاداری این دو ماه، مجرد که بودم و مسائلم شخصی تر بود، کارهام گستردگی بیشتری داشت. ولی بعد از ازدواج کمی متفاوت شد. مثلا لباس تیره دائمی حذف شد و حتی گاهی رنگ و لعاب ملایمی هم بر چهره به روال قبل ادامه داشت. اما یه سری مسائل شخصی تر هست که اونها رو سعی کردم رعایت کنم.

حالا دلم می خواد فردا تو خونه بترکونم. دلم می خواد کیک بپزم و یه کاسه بزرگ تخمه آفتاب گردون بذارم رو میز و با همسر بشینیم یه فیلم مشتی ببینیم و تخمه بشکنیم. و یه نهار مشتی هم بپزم و از سنگینی این دوماه، مخصوصا ماه صفر، رها بشیم.

فردا باید هدیه اول ربیع همسر رو هم بدم. از سال اول ازدواجم خودم رو مقید به این رسم کردم که تو این روز به سادات خونه هدیه بدم. برای یاس دیگه وسعم نرسیده بود بسکه هدیه باباش گرون شد. حالا یه جور دیگه جبران می کنم انشاالله.


ربیع الاولتون مبارک


فردا زودتر بیا.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۳
مریم صاد
به نام خدا
الان داشتم فیلمهای اوایل ازدواجمون رو نگاه می کردم. یه چیزی به نظرم اومد. 
اینکه :
تازه عروس با هر سابقه ای از کار در منزل هم باشه، بازم تازه عروسه







کلی به خودم ایراد گرفتم.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۳:۱۲
مریم صاد

به نام خدا

اول صبحی زنگ ایستگاه می خوره با عنوان " آدم سوزی".

شوهره بنزین ریخته بوده رو زنش بسوزونتش.

دم خونه شون که می رسن، از مرکز؛ عملیات رو منتفی می کنن و بر می گردن.






۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۷
مریم صاد

به نام خدا

دوستش دارم. چه کار کنم؟

با وجودی که هر وقت بهش نیاز داشتم پیشم نبود. 

دلم نمی خواد وقتی که بهم نیاز داره تنهاش بگذارم.

خب چه کار کنم دوستش دارم!





پی نوشت:

فکر کنم، معنی درست دوست داشتن این باشه. 

حرفی از جبران نیست. که همه همه همه ش عشقه. بی چشم داشت.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۸
مریم صاد

به نام خدا

درست از روز اول مریضی یاس سادات، یه مرحله رشد دیگه اش هم شروع شده. مرحله ی :

این چیه؟





شانسم، پنجشنبه حالش خوب بود، امروز سرفه باز امونش نمیده و از خواب بیدارش می کنه. یکشنبه هم که تعطیل رسمیه رفت تا سه شنبه.

جز این دکتره هیچ کس دیگه رو قبول ندارم.

خدایا خودت یه درمون برای روزهای زوجم درست کن.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۲
مریم صاد

به نام خدا

خدا دیشب بهمون لطف کرد. ساعت چهار صبح با یه صدای مهیب بیدار شدیم. نا نداشتیم بریم پیگیری کنیم که چیه. حدس می زدیم فقط. یاس گفت مامان. گفتم مامان جون، بابا و من پیشتیم نگران نباش. یاس هم هیچی نگفت و ساکت شد.

همسر کنجکاو شد ببینه حدس کدوممون درسته. من گفته بودم قوری از جا ظرفی افتاده. همسر می گفت گلدون تو پاسیو برگشته. رفت و اومد و حدس اون درست بود. 

برگشت که بخوابیم یاس دوباره گفت مامان. گفتم جانم من اینجام و باز یاس ساکت شد.

همسر گفت خانم داره تند تند نفس می کشه نکنه تب کرده. منم که اصلا حال نداشتم منکر شدم. ولی خوابم نبرد. پیش خودم گفتم چرا گلدون باید الان، این وقت شب بیفته؟ حتما حکمتی داره!

یهو از جا جهیدم که به یاس سر بزنم. از بالای تختش حرارتش می زد بالا. کوره آتیش بود. بی حال و بی نا.

دیگه دوتایی بدو بدو شروع کردیم به کار. قطره اثر نکرد. نمی دونم چی شد که به یاد شیاف افتادم و پیداش کردم تو اون کورماکوری. ولی بازم یک بند پاشویه ش کردم تا یکم متعادل شد. ولی قطع نشد.

همسر رفت سرکار و دوباره قطره دادم و غش کردم تا ساعت بعدی داروش. دماش پایین بود. ولی بعد از صبحانه ای که نخورد باز رفت بالا. تمام امروز در به در یه متخصص اطفال بودیم. تا ظهر با بابای خودم. عصر با همسر. یا همه عصر بودن یا روز کارشون فرد بود. دکتر عمومی هم چرت تحویلم داد و من چقدر از پزشکان عزیز متنفرم....

آخرش عصر یه کلینیک اطفال رفتیم تو سیدخندان و پدرمون در اومد از ترافیک. که بار آخرمه اونجا می رم. دستگاه تب 39 رو نشون می داد و دکتر از احتمال تشنج، تن و بدنم رو لرزوند و با نسخه آنفولانزا فرستادمون خونه.

همسر برگشت سر کار و تا رسید دو سه بار زنگشون خورد و کلا آش و لاش شد بنده خدا. منم که برای شب دوم بیدارم. 

بچه که بودم و تب داشتم، فقط همین دستمال تر روی سر رو دوست داشتم. حتی با وجود لرز. یاس اصلا نمی گذاره. خیلی سخته. 


التماس دعا





پی نوشت:

آدم باید اول تخصص اطفال بگیره بعد بچه دار بشه

به خدا

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۶
مریم صاد

به نام خدا

امروز یک عاااالمه انرژی منفی از سمتش بهم ساطع شد. 

انقدر اعصابم خرد بود و حالم خراب بود که دو سه بار به پروپای همسر هم پیچیدم و اون هم. 

اسفند دود کردم و همسر رفت بیرون و به کارهاش رسید و وقتی برگشت حالم خوب شده بود.

شب که داشتم برای یاس سادات، با تحمل نقهای فراوونش، سوپ می پختم، یهو یادم افتاد: اااا، امروز تولد همسرشه. و من پارسال براشون تولد گرفته بودم. و امسال حتی پیام هم نفرستادم. و منشاء انرژیهای منفی رو پیدا کردم و هوووف. یه نفس راحت کشیدم و یک چایی نبات دبش به همراه یاس سادات خوش اخلاق و همسر سرحال، خوردیم و کیف کردیم.




ماشاالله لا حول ولا قوه الا بلله العلی العظیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۶
مریم صاد