آبی بی انتها

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام خدا

یاس سادات یک ماهه شد و وزن گیریش به لطف خدا خیلی خوب پیش رفت. االحمدلله رب العالمین. ترس دعوا شدن از طرف دکتر رو ندارم. ولی همچنان ریزه میزه هست و توجه همه رو به خودش جلب میکنه از ریزی.

هم من و هم همسر بچه ریزه میزه دوست داشتیم. الان یه وقت اگر یاس سادات گرسنه باشه شیر بیشتری طلب کنه همسر مانع میشه بهش بدم که یه وقت چاق و تپل نشه. :)))))

منم خوشم میاد کسی جرئت نمیکنه بهش دست بزنه. از دور قربون و صدقه ش میرن. گوشت تنش نمیریزه. البته همه به جز مامان اینهای خودم و مامان همسر.

ولی خداوکیلی خیلی این یه ماه زود گذشت.




دو سه شب از ته ته ته وجود برای بچه دار شدن به ناشکری افتادم. و همه اون شبها بی نوای قشنگم گرسنه بود و بیتاب و من نا بلد.

ولی کلا خوب بود. یواش یواش داره نگاههاش معنا دار میشه. لبخندهاش معنا دار میشه. و احساساتش واقعی میشه. 

درسته که از آسمونی بودن به زمینی بودن میرسه، ولی خب من به این زمینی شدنش به شدت محتاجم... واقعا. هوووووم....

خدا سختی ها رو با شیرینیهای زیاد قاطی میکنه میده و این واقعا لذت بخشه. خدای خوب ممنونتم.



پی نوشت:

بچه ها به غیر از فاطمه خانم برادرم، هیچ کدوم طبق برنامه ریزی های ما به دنیا نیومدن.

یاس سادات من فروردینی شد به جا اردیبهشتی و امروز در آخرین لحظات اردیبهشت فرزند جاری جان فاطمه سادات برخلاف قرار قبلی که خرداد بود، خودش رو به اردیبهشت رسوند و دخترم دختر عموی دیگری براش به دنیا اومد.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

تا قبل رمضان الکریم سه تا عروسی دعوت شدیم. هر سه تاش دوستهای صمیمیم هستن. 

مصیبت ما خانمها برای مهمونی چیه؟ لباس. 

اما این بار نه برای خودم یا همسر. من به سایز قبل زایمان برگشتم و تمام لباسها به جایگاه خودشون برگشتن. حالا مشکلم لباس برای یاس سادات فندق هست.

کمدش پر از لباسهای جورواجوره، ولی هیییییچ کدومشون هنوز اندازه اش نیست.

اصلا از بیمارستان که اومدیم مجبور شدیم سر راه بریم دو دست لباس سایز 000 بگیریم. بازم البته تو اونها هم آزاد و راحته. زورم میاد باز برای عروسی اونهمه پول لباس بدم برای یه زمان کوتاه. حالا با لباس نوزادی تو خونه ای ببرمش عروسی بده؟


:/

:(


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۶
مریم صاد
به نام خدا
یعنی هر چی من از رنگ صورتی دخترونه و یاسی بدم میاد، به یاس سادات این دو رنگ میاد.
یعنی ته ته تهشه....


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۳۰
مریم صاد

به نام خدا

رفته بودیم گردش، به همسر میگم: گشنمه. 

میگه : دیگه باردار نیستی نگران گرسنگیت باشم. الان چون شیر میدی فقط باید نگران تشنگیت باشم.

من: :|

مایعات: :|

اغذیه: :|



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۰۶
مریم صاد

به نام خدا

اولین بار که وارد مسجد الحرام شدیم، روحانی کاروان گفتن سرا پایین تا بگم.

زمین سفید و پای نفر جلویی، و صدای عجیب پنکه ها و هیاهوی آروم مردم و یک صدای اضافی دیگه که نمی دونم چی بود، چیزهایی هست که از ثانیه های اول به خاطر دارم.

اون صدای اضافی رو حالا وقتی تو اتاق خوابمون با یاس سادات تنها هستم و بهش شیر می دم، مدام می شنوم و تصویر اولین دیدارم از خانۀ خدا، جلوی چشمهام شکل می گیره...


http://faradeed.ir/files/fa/news/1394/6/23/15000_816.jpg


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۵
مریم صاد
به نام خدا

مدیریت مامان، باز دوباره باعث شد که من یه قدم دیگه "بخوام" که رشد کنم.

یاس خودش رو خفه می کرد ولی من از در خونه بیرون نرفتم تا مامان رو بیدار کنم و بپرسم :

"چی کارش کنم؟؟؟؟"

فقط به یاس گفتم:
من و تو بلاخره کی باید از پس هم بر بیایم؟


http://images.clipartpanda.com/parenting-clipart-A_Mother_Reading_a_Parenting_Book_While_Holding_Her_Screaming_Baby_Royalty_Free_Clipart_Picture_100912-005200-680053.jpg


و یاس هم به نتیجه رسید که دیگه بسه و ما با هم بلاخره به هر شکلی که بود کنار اومدیم. حالا شده من با ساعتها بی خوابی، و اون با حنجره خش خش از جیغهاش.



پی نوشت:
عاشقتم مامان.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۰
مریم صاد
به نام خدا
امروز یاس سادات سه هفته ای شد.
بیست و یک روزه.
از هجده روزگیش، بعد از سپری کردن روزهای ناراحت کننده به خاطر نابلدی، بلاخره اجاق و چراغ خونه مون روشن شد و سوار زندگی شدیم.
همسر برخلاف تلاشهای زیاد، نتونسته برای روزهای بیکاریش، کار مورد نظرش رو دست بگیره، و من شاکرم خیلی، بودنش تو خونه خیلی کمک هست بهم و روابط سه تایی مون خانوادگی تر شده.


https://media2.wnyc.org/i/620/372/c/80/photologue/photos/3683425170_654eb7223a_b.jpg

حساسیتم همچنان وجود داره. حرفها و حدیثها رو چندین برابر واقعیتشون می کنم و ازشون ناراحت می شم. یکی از مسائل، "شیر خشک".
با نظر پزشک، بچه ام مقدار زیادی از غذاش شیر خشک شد، بالاجبار، نمی شد بیش از این تو این وزن پایین باقی بمونه. چیزی تا یک ماهگیش نمونده و هنوز به وزن تولدش نرسیده. فعلاً که با شیر خشک تونستم چند گرمی وزنش رو ببرم بالا. خدا کمک کنه که بیش از وزن تولدش بشه تا 29 اردیبهشت.
هر روز هنوز داریم یه چیز جدید یاد می گیریم و یاس بنده خدا شده موضع تمرینات ما برای بچه داری.
همین.



پی نوشت:
یاس سادات مشکل کولیک و روده هم نداشت، فقط گرسنه بود و من کم شیر.....................

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۲
مریم صاد

به نام خدا

تولد امسالم رو در دو هفتگی یاس سادات جشن گرفتیم.


http://axgig.com/images/96177499007068321474.jpg


روزی که 40 هفتگیش کامل میشد و آخرین فرصتش برای به دنیا اومدن بود.

با اینکه صبح هدیه خوبی از خدا گرفتم، ولی بقیه روزم خسته و نالان بودم. روز خوبی رو سپری نکردم.

نوسانات مادری طعم زندگی رو برام متفاوت می کنه.


امسال همسر هم سالگرد ازدواج و هم تولدم رو طوری که دوست داشتم برگزار کرد و سورپرایز بخش اصلی ماجراش بود.

و من عاشق ترم هر دم...



پی نوشت:

  1. پستهای اخیر همه به همراه یاس سادات و با گوشی تلفن همراه، داره فرستاده میشه. یا دارم میخوابونمش یا غذا میخوره.  D:
  2. به دهه 30 میگن میان سالی؟ ولی من هنوز خیلی جوونماااا.
  3. 31 ساااااااال؟!؟!؟!
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۵
مریم صاد

به نام خدا

ما همش در حال آزمون و خطا هستیم.

شیر خشک عامل دل درد یاس سادات نبود. کلا دل درد شبها به سراغش میاد و با همون روش نگهداری آروم میشه.

دیشب شیر دوشیده خودم رو هم که بهش دادم باز دل درد شد.

جرعه جرعه و قلپ قلپ هم فرق نداره.

امروز که پیش مامام رفتم گفت روده اش از حالت جنینی به حالت نوزادی داره تغییر حالت میده و این زور و فشار برای اونه و طبیعیه و یک ماه باید هر دو صبوری کنیم.

گناهه بچم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۵۷
مریم صاد

به نام خدا

دیشب شب خوبی بود.

نه به خاطر اینکه خووووب خوابیدم.

نه به خاطر اینکه یاس سادات مشکلی نداشت.

به خاطر اینکه سر شب که به یاس شیر دادم با هم کنار هم دو ساعت خوابیدبم و من آماده شب بیداری شدم. 

بعدشم وقتی وسطهای شب مثل پریشب بی تاب شد، هم دردش رو میدونستم هم درمونش رو.

***

پریشب باز فکر کردم بعد اونهمه شیر خوردن هنوز گرسنه ست. کلی حرص خورده بودم...

بعد دیشب فهمیدم این شیر کمکی که درمان گرسنگیش هست بهش دل درد هم میده. درمانش هم اتفاقی دستم اومد. با یه حالت خاص نگهداشتنش و ماساژ شکم، بچه م یواش یواش آروم میشه.

بلاخره شیر صبحش رو خورد و مثل پریشب با اذان صبح خوابید.

همین رو میخوام. که اگر مشکلی هست بتونم از پسش بر بیام و بدونم چی کار کنم.


الحمدلله رب العالمین



پی نوشت:

  1. ساعت 8 و 9 شب که میشه استرس میگیرم که خب امشب قراره چی بشه. درحالی که تو روز  مشکل زیادی نداریم. 
  2. فعلا که خبری از افزایش شیر نیست... شاید دارم عجله میکنم.
  3. دنبال یه دکتر خوب برای یاس سادات هستم. نمیدونم دکتری که بیمارستان معرفی کرده بود (دکتر سماعی) چقدر کار بلد و قابل اعتماده. پیر و با تجربه و مهربون که بود. اما در دسترس نه. 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۵:۵۰
مریم صاد

به نام خدا

"شیر مادر" نشان مادری هست.

یک نشان قرار دادی در بین تمام فرهنگها و زبانها. حتی در زبان ناشنوایان هم دست مشت روی دو سینه یعنی مادر. 

وقتی یک زن برای اولین بار مادر میشه، کلی باید تلاش کنه تا بتونه از این نشان حراست و حفاظت کنه. و باز امان از حرف مردم........

بچه اگر دو ساعت شیر بخوره، بلافاصله انگ " شیر نداری" یا " شیرت سیرش نمیکنه" میخوره رو پیشونیت. و این انگ اثر روانی وحشتناکی روی مادر داره. و سوال :

آیا مادر خوبی هستم؟

روزی چندین هزار بار از ذهنت عبور میکنه و خسته میشی.

ولی یکجا باید همه چیز تموم بشه. مثل دوران بارداری که پر بود از استرس " یعنی حالش خوبه؟" که زندگی رو مختل میکنه.

نتیجه این پست اینکه، به مردم و حرفهای روی مغزشون و در مواردی خودشون پشت کنی و با لذت حتی اگر شیر نداری با نازنین فرزندت مشغول باشی که این روزها که بره دیگه بر نمیگرده.... 




پی نوشت:

خیلی باید مواظب حرف زدنهامون باشیم!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۸
مریم صاد

به نام خدا

8 ساعت مداوم شیر خورد در حالی که گرسنه نبود. 

دل درد داشت.

واقعا من مامان خوبیم؟





۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۳۸
مریم صاد
به نام خدا
تولد یک هفته گی یاس سادات مصادف شد با دومین سالگرد ازدواج من و بابا. یک روز بی نهایت عالی بعد از روزهای تلخ و دردناک قبلش.

http://cdn-ugc.cafemom.com/gen/constrain/500/500/80/2013/03/20/18/6v/f5/potn3sugco1my7u.jpg

یاس سادات من، چهار روز بعد از به دنیا اومدنش، دچار زردی شد، چرا؟؟؟ به علت خوب غذا نخوردن. و تو چه می دانی که این برای یک مادر یعنی چه. و چه دلیلهایی دارد...
روز سومش بدترین روز زندگیم بود. از این طرف اون زاااار می زد از گرسنگی، از این طرف من زاااار می زدم از ناتوانی. از احساسات منفی بی فایده بودن و ... و از درد...
بیمارستان رفتیم و بستری شد. از روز تولد امام علی علیه السلام و روز پدر، که قبل زایمان برنامه ریخته بودم برای همسر اولین روز پدرش رو جشن اساسی بگیرم، تا شهادت حضرت زینب سلام الله علیها که روزهای اعتکاف بود.
یا رب ِیا رب هایی گفتم و دردهایی کشیدم و سختی هایی دیدم که نپرس. اما آب دیده شدم. مادر شدم. خوب شدم. صبور شدم و اومدم بیرون. و چقدر الطاف مادر سادات رو دیدم و چقدر لطف خدا شامل حالم بود مداوم.
بعد از اون سه روز خودم به خاطر شلخته خوردن آنتی بیوتیکهام دچار تب و مریضی خفن شدم که زیر سرم رفتم و یک سره مراقبت می طلبیدم.
و خدا خیر بده به مامان و بابا و همسر و خواهر و برادر و عروسمون و مادر همسر که هر کی یه قدمی در بهبودم برداشتن تا بلاخره غذام شد غذای بقیه و حال روزم برگشت به شکل قبل.

حالا زندگی جاریست.
هر روز چیزهای بیشتری از خصوصیات دخترم دستمون میاد و در تلاشیم که حسابی با صداهاش حال و روزش رو بفهمیم و در حل مشکلاتش قدم برداریم.


پی نوشت:
برای همۀ مامانا، آرزوی صبر و سلامتی می کنم دائم. برای نی نی ها آرزوی سلامتی و شادی مداوم.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۸
مریم صاد