آبی بی انتها

۲۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

به نام خدا

به حمدالله والمنه تولدهای یاس سادات به بهترین شکل ممکن برگزار شد. و یه آخییییییش کشدار گفتیم. حالا راحت ادامه می دیم مناسبتهای دیگه رو.

انقدر هم خوراکی جات تولدی خوردیم بریدم. و شاید هفته دیگه اون برنامه م رو اجرا نکنم و دنبال یه اجرای دلنشین تر باشم. فعلا خیلی سیرم و نمیشه روم حساب کرد. پدر کیلو کالری رو در آوردم تو این دو روز یعنی.

برای هفته دیگه دنبال یه ایده خوبم. می دونم که خدا کمک می کنه. مثل همیشه و بهترین حالت پیش میاد. چه خوراکی چه اجرا.

فعلا هنوز دل دل می کنم همسر نیاد وبلاگم. انگار اونم بیکاره وسط اینهمه گرفتاری.

هووووف





۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

به لطف رساله همسر که فایلهاش رو می گذاره رو تلویزیون و تایپ می کنه و ما ساعتها تلویزیون نداریم، چند شبیه با یاس سادات زود می خوابیم. برای همین الان یک ساعتی هست بیدار شدم و دارم دل دل می کنم و برنامه ریزی که از کجا و با چه کارهایی، این روز هیجان انگیز رو شروع کنم. دل دل می کنم ساعت بگذره و مشغول بدو بدو بشم. خدا کمک کنه.





پی نوشت:

بر حسب یک اتفاق ساده همسر یه لباس صورتی خیلی شیک و خوشگل خرید و این شد که تیپ روز مهمونی فامیل همسر از بنفش به صورتی تغییر حالت داد. بعد هم یکی از برادرهای همسر که بچه های پرانرژی دارن عازم سفر هستن و تو تولد شرکت نمی کنن. و دیگه اینکه دلم می خواد مامان همسر رو تو مهمونی  خونه دعوت کنم ولی دو دلم. میگذارم ببینم چی پیش میاد. 


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۴۴
مریم صاد

به نام خدا

دو گروهی که خیلی تمایلی به دیدار باهاشون نداشتم اومدن و اتفاقاااااا خیلی هم خوب بود و خیلی هم خوش گذشت. عالی.

فقط تنها چیزی که موند، تو قیافه بودن یه نفر بود که مشکل از اونه نه ما. والا.



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۸
مریم صاد

به نام خدا

خب، جشن تولد داخل خونه یه روز افتاد جلوتر. یعنی شب تولد یاس سادات. همون موقعی که دردهام شروع شده بود و می گرفت و ول می کرد. اون موقع هر 10 دقیقه 30 ثانیه شده بود و وقت درد، نفسم رو حبس می کرد.

تو کلاس زایمان گفته بود دردهاتون که شروع شد برید بگردید. از قنادی شروع کردیم و یه عالمه شیرینی تر گرفتیم بخوریم (که نخوردم و نصیب همسر شد) بعد کلی قدم زدیم و بعد همسر رفت گوشیش رو درست کنه و من هم تو ماشین حالم معنوی بود و اشک می ریختم و دعا می کردم.

اقای مغازه دار روبرویی کاملا حواسش به من بود که چمه دارم گریه می کنم. بعدش رفتیم خونه مامان اینهای همسر که همه اونجا بودن. به همسر گوشزد کرده بودم کسی مطلع نشه. چون معلوم نبود چقدر طول بکشه. 

وقتی مامان همسر باهام حرف می زدن و همزمان دردم شروع می شد و منتظر جواب ازم بودن، لبخند احمقانه می زدم و ایشون با تعجب نگاهم می کردن. درد که می رفت جوابشونو می دادم. 

اره خلاصه، اون شب قرار شد جشن خونگیمون رو برگزار کنیم و فردا شبش جشن خارج از خونه رو.

امشب کارت دست ساز جشن خارج از خونه رو به خانواده همسر تقدیم کردم و بسیار هیجان زده هستم و دلم می خواد زودتر کارها شروع بشه. یکشنبه بشه و من مشغول کارهام بشم. هووووم. 😊


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
مریم صاد
به نام خدا
پیش خودم گفتم، شاید صرفاً "لذت بردن از یک رشته تحصیلی"، دلیل خوبی باشه برای خوندن و ادامه دادنش، حالا هزاری هم کاربرد نداشته باشه. و دیگر اینکه کِیف زندگی خودم رو بکنم. با یاس سادات خودم و با عشق خود ِخودم حال کنم و کاری نداشته باشم که بقیه چی تو گوش و چشمم می کنن. و کلاً اگر هی بگم "به من چه". (چه چیزهای تحمیلی، چه چیزهای اختیاری)، عاااالی می شه.



والاع


پی نوشت:
همین الآن از پستم یه نتیجه گیری ای کردم.
هیچ وقت وسایل تزئینی صرف برای کسی هدیه نمی خرم. خیلی سعی می کنم چیزی که می خرم و کاربردی هست، خوشگل هم باشه، ولی تزئینی صرف نه. 
هدایایی که بهم اهدا می شه هم باید حتماً کاربردی باشه برام، وگرنه حالم گرفته می شه. کلاً وسایل دکوری زندگیم باید یک چیزی بیش از تزئین رو به عهده بگیرن. فکر می کنم دیدگاهم نسبت به رشته تحصیلی به این طرز فکرم بر می گرده. همه چیز کاربردی.
چه خوبه گاهی به خودمون و طرز فکرهامون بیشتر فکر کنیم. اون وقت طرز فکر دیگران برامون قابل درک تر می شه. 


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۳
مریم صاد

به نام خدا



ثانیه های یاس رو با نوشتن این رساله داری از دست میدی...




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۲
مریم صاد
به نام خدا
یکی از حساسیتهای من، برخوردی شبیه به برخود کسانی هست که با یک آدم "فضول" و نه کنجکاو، باهام بشه.
همیشه از این مقوله فراری بودم. یعنی می گفتم؛ تو اگه بدت میاد کسی اینطوری در موردت قضاوت کنه، باید رفتارت جوری باشه که کسی شکش رو هم نکنه داری فضولی می کنی. یعنی حتی در مسائلی که شاید بهم مربوط هم بود، سعی می کردم دخالتی نداشته باشم، با این توضیح که اگر لازم باشه بدونم میان می گن.
این رو تو روابط همسر با خانواده ش هم دارم. وقتی می بینم با مامانش یواشکی دارن پچ پچ می کنن، یا با خواهرش یا با برادرهاش، سعی می کنم فضا رو ترک کنم، جوری که ببینن و متوجه باشن که رفتم تا راحت باشن. 
بعد اگر خدای نکرده برخوردی تو اون فاز باهام بشه... عمداً یا سهواً... دیگه واویلا.
گفتم که این یکی از حساسیتهای خیلی خیلی خیلی بزرگم هست.




پی نوشت:
نمی دونم چطوری می تونم بگذرم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۰
مریم صاد
به نام خدا
دیشب، اولین بار برای جشن به همراه یاس سادات به هیئت رفتیم.
برام جالب بود که تا دیشب فکر می کردم هیچ بچه ای تو هیئت نیست و دیشب دیدم اااااا چقدر بچه؟!؟!؟! کلی هم دخترم علی علی گفت. ولی چون دیر وقت بود خسته و بی حوصله بود. مخصوصاً که کفشش رو هم نبرده بودم و اون دوست داشت راه بره و مجبور بود همش تو بغلم باشه و این خیلی کلافه ترش می کرد.
آخر شب هم تا پاسی از شب مشغول تزئین کیک باباها(بابای خودم و همسر) بودم و خدا خیر به نرجس بده یکی دو ساعتی با یاس بازی کرد که این مهم میسر شد. 

امروز هم همون اول صبح که همسر از ایستگاه اومد، هدیه ها و سورپرایزها رو بهش اهدا کردیم و با دیدن کیک بسیار شعف ناک شد و کلی بهم افتخار کرد(البته فکر کنم). 




خلاصه که اینطور. 


پی نوشت:
از بعد به دنیا اومدن یاس سادات، با مادرهایی که بچه هاشون یکی دو ماه کوچیکتر و بزرگتر از یاس سادات هستن دوست شدم. یعنی صرفاً فالور، بعد امروز که همگی برای همسرهاشون جشن گرفته بودن و بهشون تبریک می گفتن نمی دونم چرا هی بغضم می گرفت. هنوزم نفهمیدم چرا.
الهی سایه همه بابا ها بالای سرمون حفظ بشه.

عیدتون هم مبارک 


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۴
مریم صاد

به نام خدا

آقا، یکی از اقوام همسر، رشته تحصیلیش "نقشه برداری" بوده در مقطع ارشد. بعد نظام مهندسی هم داره و فعلاً خانه دار هست و مشغولیت خارج از خونه نداره. هر از گاهی هم از زبان دخترش می شنویم که با افتخار می گه:

" مامان ِمن نقشه بردااااره"

و ما هم می خندیم...

امروز که حسابی مشغول هنرنمایی برای تولد یاس سادات بودم، دیدم لوگوی یکی از پروژه های دانشگاهی رو دارم روی مقوا اجرا می کنم. پروژه نهایی ترم آخر. بعد یاد اون دختر فامیل افتادم. یاس سادات رو بغل کردم و بهش نشون دادم چیا درست کردم. بعد تو گوشش گفتم :

"مامان اینها رو می بینی؟ اینها از تحصیلاتم نشأت گرفته. من یک گرافیستم. مامان شما یک گرافیسته. حتی وقتی داره آشپزی می کنه. یا کیک می پزه. یا لباسات رو برای مهمونی حاضر می کنه. یا اینطوری کاردستی درست می کنه برای تولدت."

و باز برای ده ها هزارمین؟!؟! بار به رشته تحصیلیم افتخار کردم. به اینکه رشته ای خوندم که تو رگ و ریشه زندگیم جریان داره. و من همچنان گرافیستم. حتی اگر بابتش پولی دریافت نکنم. 





پی نوشت:

تزئینات تولد هم تموم شد. 

لحظه شماری می کنم برای سه شنبه هفته دیگه.

برای برق چشم بابا. افتخار کردن مامان. لذت بردن ماماجون و تشویقهای محمد. و نرجس هم که مشاور اعظم است. اگه همسر بود اول به اون نشون می دادم. ولی نیست و طبق معمول نرجس جایگزین.

و فردا.

روز بابا شدن بابا. البته برای همسر دومین ساله. پارسال هم روز پدر، پدر شده بود. و یاس سادات 3 روزه بود و برای زردی بستری شد و من تا سه روز اشک ریختم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۲
مریم صاد
به نام خدا
وای خدا. بلاخره تموم شد. الهی شکرت.
لباس تولد یاس سادات رو می گم.
آقا ما یه ایده الکی دادیم، راستکی شد. 
تز دادم که لباس تولد یاس رو بدوزم و هزینه چندانی نکنم، بعد سارا هم دل به دلم داد. صبا هم تشویق کرد و اون شب که اومده بودن عید دیدنی خونمون، یه تیکه پارچه گیپور دار یاسی دادم به صبا که برو ببین می تونی چیزی بدوزی، اگه نمی تونی زود بگو که خودم اقدام کنم. قبل از اینکه صبا حرفی بزنه با سارا رفتیم تور بنفش اکلیلی خریدیم متری 4 تومن. کار رو شروع کردیم. دامن رو بریدیم و دوختیم و بالا تنه پیرهن رو موندیم چه کار کنیم.
و این بالاتنه چهار روز من رو گرفتار خودش کرده بود و چنان گره ای افتاده بود به کار که نگو. هر دری می زدم بسته و چهار قفل می شد. به سارا و ساجو و صبا گفتم واقعاً به "غلط کردن" افتادم. و دیگه آخرین تیر رو زدم و گفتم صبا اون پارچه هه رو از اون سر دنیا برداره بیاره و خدا خیر بده به شوهرش، آوردن. بعد ما خونه نبودیم و وقتی اومدیم و رفتیم در خونه شون اونا خونه نبودن و خلاصه گرفتار واقعی شدیم. 
بلاخره پارچه به خونه رسید و متفق القول گفتیم همون پارچه اول که به صبا داده بودم به دامنه میاد. یه تیکه پارچه 20 سانتی که از نمی دونم کجای لباس مامان بزرگم اضافه اومده بود. الگو بریدم و قیچی دست گرفتم تا پارچه رو ببرم، مولودی میلاد"جواد الائمه علیه السلام" از شبکه دو پخش شد و بعد هم ارتباط مستقیم... و حکمت، دستم اومد. پارچه رو بریدم و دوختم و مامان خدا خیرش بده دامن چین دار رو تنظیم کرد و به بالاتنه وصل کرد و چرخ کردیم و یاس پوشید و ما همگی محو شده بودیم تا چند دقیقه. یاس سادات می چرخید و می چرخید و ذووووق می کرد و ما هنوز محو بودیم. 
وای که چه دنیاییه دختر داشتن...



کل هزینه 4 هزار تومن
ظاهر لباس 60 هزار تومن


پی نوشت:
پارسال تو این ساعات یاس تو بغلم بود. آروم و ساکت. و من منگ و خواب آلود بودم هنوز. برام عجیب بود که این بچه هیچ صدایی ازش در نمیاد. یعنی گشنه نیست؟ یعنی اشکال نداره فقط بخوابه؟ 
تا اینکه نصف شب بی قرار شد. هر کاری کردیم با مامان، نفهمیدیم چشه...
و مامان اون سوال طلایی رو پرسید: 
"مریم اصلاً عوضش کردی؟"
منم هاج و واج مامان رو نگاه کردم. و با آپشنی جدید از یاس مواجه شدم...


آره خلاصه، صبح چنین روزی دخترم پا به عرصه وجود گذاشت. تولد یک سالگی قمری یاس سادات من. 
و قشنگیش اینه که 9 سال دیگه، چنین روزی باید براش جشن عبادت بگیرم. :) 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۵
مریم صاد
به نام خدا
تو این عید دیدنی ها یه اتفاقی افتاد، هی می خواستم بنویسم، ولی یادم می رفت. یادتونه تو ماجرای پلاسکو، گفتم این جوی بیش نیست، مخصوصاً در مورد فامیل؟
بعله.
این هم به حقیقت پیوست.
اون موقعها به من هم زنگ می زدن که تو چقدر به عنوان همسر آتش نشان صبوری و خدا چقدر دوستت داره و التماس دعا و ما به شما مدیونیم و ...

حالا یکیشون می گه، تو تو زندگی جای من نیستی بدونی چقدر استرس دارم. گفتم مطمئنی؟ بعد بحث رو برد به اینکه شهادت هنر مردان خداست و چی بهتر از شهادت و ... انگار هم نه انگار...

اون یکی هم نبودنهای همسر رو به سخره گرفت. که حالا یه روز می شه آرزوت بشه نباشه خونه...
همه هم به خاطر دو روز تو خونه بودنه، کل سختی های دیگه رو نادیده می گیرن. می دونین، تو صحبتها در ازای حرفهام و درد دلهام، جوری باهام برخورد شد که "برو بابا". 

خلاصه که همین.






آدم رو چراغ موشی ادیسون نگیره صلوات

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۸
مریم صاد

به نام خدا

رامبد یه برنامه رفت در مورد دهه 70ی ها که چقدر گل و خوبن و چقدر زشته این حرف که بگن دهه 70ی ها فلان و دهه 90ی ها بهمان.

من تا اون موقع کمتر از این چیزها حرف می زدم ولی از بعد اون قسمت اصلاً به قصد، خیلی بیشتر دارم استفاده می کنم. مثل اینکه دهه 90 ی ها پول دوستن. 

حالا، دهه هفتادی ها، حسابی دارن من رو به شگفتی وا می دارن. و من خیلی دارم از خودم شگفت زده تر، می شم که می تونم ازشون تعریف کنم و بهشون اعتماد کنم!!!


همین سارا. 

کی مثل سارا می تونست پا به پای من اینهمه راه بیاد و یاس داری کنه و تو انتخابها کمکم کنه و هی نگه  "خودت چی می گی؟" یا بگه  "هر چی خودت بگی"

قشنگ عین آدم نظر می ده و چه نظرات خوبی هم می ده. همه در راستای ذوق و سلیقه خودم. و حتی بعضی مواقع خلاف نظرم و خیلی خوب می تونه متقاعدم کنه.

الآن برای لباس، کاملاً دارم با نظر اون پیش می رم. دو سه تا تز داده که خیلی عالی بوده. می شه روش حساب کرد.


بعد از اون طرف، احسان. سلمان. صالح. امین. 

یعنی دلم می خواست یک شرکت داشتم، می دادم دست این جانوارن دهه 70ی تا ببرنش جلو.

دانش آنچنانی ای ندارن، ولی حل مسئله شون، شایدم خلاقیتشون، عــــــــالیه. 







دارم ازشون تعریف می کنم! و این عجیبه. خیلی عجیبه.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۳
مریم صاد

به نام خدا

دیشب ساعت 2 شب، گفته بود چقدر خوبه ما با هم خوب شدیم. منظورش"دوست شدن" بود. من به مسخره گفتم "من هنوزم باهاتون بدم". 

و امشب من هم به این فکر می کنم که کاش زودتر با هم دوست تر شده بودیم.

کار کردنش، نظراتش، رفتارش، قاطی کردن خودش در ماجرایی که ازش هیچ انتظاری نیست، چقدر برای من خوبه. کاش زودتر دوست تر شده بودیم. کاش اون جمعه لعنتی ِ آخر، اونها پیشم بودن. کاش اونهمه وقت که اونهمه تنهایی کشیدم باهام بودن. کاش اونهمه دست تنهایی نبود. 

حتی وقتی گفتم برای شما در حد آش می تونم در خدمتتون باشم، هم خیلـــــــــــــــی یا اشتیاق پذیرفت و گفت "هدف با هم بودنه".

حتی داشت برنامه ادامه زندگیش رو با اسباب کشی ما تنظیم می کرد. برید فلان جا من هم میام. برید بهمان جا من هم میام. 

سارا. این موجود دوست داشتنی. کاش خدا برات بهترینها رو مقدر کنه.

صبا. این خنگ و خل و مشنگ دوست داشتنی. الهی که خوشبخت و عاقبت به خیر بشی.





پی نوشت: 

یعنی حســـــــابی در حال تدارک هستیم ها. بیشتر این چیزهاش خوبه. وگرنه تولد هم مثل عروسی دو سه ساعته و بعد تمام. این تدارکاتش خیلی داره خوش می گذره. کار دستی و دوخت و دوز.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۳
مریم صاد

به نام خدا

داریم به نتایج خوبی می رسیم. دست دوست جونم درد نکنه برا راهنماییش.

فردا همسر بره سر کار چقدر کار دارم با یاس سادات با هم باید انجام بدیم. کاش بارونی نباشه.

چقدر هم هولم. همیشه همین بوده. از یک ماه قبل به تکاپو می افتم. از دو هفته قبل هم همه چیز حاضره. :)

خلاصه که اینطور.





پی نوشت:

یکی از فانتزی های من داشتن "سه تا" دختره. بعد ازین دختر مسئولیت پذیرها که میشه روشون حساب کرد باشن. بعد در خونه رو باز کنم صداشون کنم "دخترا! کجایین؟".

با اونها چهارتایی برای بابا جشن گرفتن خیلی حال میده. به همسر میاد سه تا دختر داشته باشه. باید دید آیا صلاح خدا هم همین هست؟ :) فکر کردن بهش هم لذت بخشه.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۸
مریم صاد

به نام خدا

طی یک اتفاق خیلی خیلی یهوئکی ما امروز بهمون خیلیییییی خوش گذشت. پیش کسایی که فکرشم نمی کردیم بشه باهاشون خوش گذروند.

خلاصه که عیدمون به حمدالله خیلی خوب تموم شد. هوراااا.





۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۳
مریم صاد

به نام خدا

برنامه ریزی رو برای تولد، با همسر و خانواده هماهنگ کردم.

چیزهای تزئینی که مد نظرم هست اگر بچه ها باشن، نمی تونم اجرا کنم. قرار شد خانواده من که تعدادشون کمتر هست و می تونم آنچه دلم می خواد رو اجرا کنم، روز تولد تو خونه مون پذیرایی بشن. خانواه همسر هم خارج از خونه پذیرایی خواهند شد. فعلاً که بهشون گفتم تولد نمی گیرم. تا ببینیم چی می شه.

نکته مهم، "چیزی که دلم می خواد" هست. چون تولد یک سالگی صرفاً تولد مامان و باباست. از سال دیگه هر چی خانم خانمها اراده بفرمایند رو باید پیش بریم. همۀ همه هم با قید "انشاءالله" غلیظ.

یه انشاء الله دیگه هم اینکه از 22 فروردین تا 12 اردیبهشت به مدت 4 هفته هر سه شنبه، ما در خانۀ مان جشن داریم. انشااااااااااااااااالله.





پی نوشت:

روحیه من اینطوریه.

برای شاد کردنش، برای سورپرایز کردنش، لحظه شماری می کنم و برام مهم نیست چقدر خرجش بشه. حتی اگر همه پس اندازم خرج بشه.







حالا اکثراً وبلاگم رو می خونه. امیدوارم تا پایان سورپرایزها به اینجا سر نزنه.

 یا اگر سر زد به روم نیاره. :)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۸
مریم صاد
به نام خدا
برای من از بعد از ازدواج دیگه هیچ فرقی نمی کنه عید چند روز باشه و روز چندمش باشه. اتفاقاً ترجیح می دم به روزهای بعد از دهم برسیم و روز شماری می کنم که زودتر سیزده به در برسه که زندگیمون رو روال عادی قرار بگیره. 
من الآن خوشحااااالم که فردا عید تموم می شه. می تونم به دکتر متخصص یاس برسم. کارها و خریدهای عقب مونده م رو انجام بدم، خریدهایی برای مناسبتهای آینده. چون تصمیمم رو هم برای تولد یاس سادات گرفتم و الآن باید دنبال مصالح باشم جهت انجام کارها. و همچنین هی چک نکنم ساعت چنده و کجاها بازن و کجاها نه.
خلاصه که من دیگه عید رو دوست ندارم. از سیزده فروردین به بعد رو دوست دارم. هم هوا گرمه، می شه راحت و سبک رفت گشت و گذار(البته این برای مراعات حال یاسه. هرچند که ما کلی سفر زمستونی با هم رفتیم)، هم همه جا تعطیل نیست. البته خلوتی تهران تنها چیز خوب عیده.
همین.






۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۲
مریم صاد

به نام خدا

هشت فروردین پارسال، یاس سادات یواش یواش داشت ابراز وجود می کرد برای به دنیا اومدن.

قرار بود اردیبهشتی باشه. اما رعایت حال منو کرد که سالگرد ازدواج و تولدم در سایه ی تولدش محو نشه. و من تقریبا از روزی که سونوگرافی زمان تقریبی زایمان رو بهم داد، به خاطر سیادتش و رگ و ریشه ای که به ایشون منتصب هستند، مطمئن بودم شب میلاد امام جواد به دنیا میاد. دو هفته زودتر از پیش بینی ها. جاری بچه دار می گفت نه بابا دیگه دو هفته جلو نمی افته. ولی شد آنچه باید می شد و من خوششششبخت عالم شدم با به دنیا اومدن نازنینم.

وای که چقدر زود گذشت و تو چقدرررر تند تند پروبال گرفتی. ازون جوجه کوچولوی نحیف تبدیل به یاس ساداتی شدی که به راحتی کل اتاق رو با قدمهاش طی می کنه. وزن گرفتی. آغووووو گفتی. لپ آوردی. از سد واکسنها به سلامت عبور کردی. سایز پوشکهات رو یکی یکی افزایش دادی. لباسهای 000 برات کوچیک شدن. گردن گرفتی. اجسام رو با دستهات گرفتی. نشستی. سینه خیز رفتی. به غذاهای زمینی یواش یواش عادت کردی. مامااااان گفتی. باباییی گفتی. امی گفتی. چهاردست و پا رفتی. با گرفتن در و دیوار بلند شدی و ایستادی و با کمک اونها راه رفتی. دندون در آوردی. یک انگشت مامان رو گرفتی و راه رفتی و بعد... به تنهایی روی این زمین پر حادثه قدم زدی... و وارد یک دنیای دیگه شدی.

آخ یاس سادات که چقدر دل دادم و دل گرفتم ازت تو این یک سال. چه لبخندها بهم زدی و از لذت سرشارم کردی. چقدر احساس خوب باهات داشتم یاس من... چرا انقدر بغض دارم... چرا ؟ 



هووووووف...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۵۰
مریم صاد

به نام خدا

بیست روز تا تولد یاس سادات باقی مونده. در نبرد شدید خیر و شر هستم. برای انجام دادن یا ندادن همه چیز:

یکی اینکه: مهمونی ای که هم خانواده خودم باشن هم خانواده همسر یا یه جشن خودمون مثل همه تولدهای دیگه مون. و دیگری: برم تو فاز تم و این جینگول بازی های الانی که خیلی هم خارجکیه یا اون مدل سنتی کاغذ کشی و کیک و کارهای ساده و خاطره انگیز قدیم. 

حالا؛ امشب کل خانواده همسر شام مهمونمون بودن و خیلی بهم به خاطر وجود بچه ها فشار اومد. خیلی. ولی ازون طرف نمی تونم این لطفی که خدا برای یاس سادات قرار داده رو ازش بگیرم و بهش بی توجه باشم. اونم تو این دوره زمونه. داشتن پسر عمو و دختر عموهای زیاد. یعنی توان جسمیم خیلی پایینه وگرنه از خدامه. نمی دونم چی کار کنم. الان که خیلی خسته م. خیلی.

ولی حالا کلا داشتم تو تم ها نگاه می کردم. چیز چشم گیری به نظرم نرسید. من عاشق رنگین کمانم که اینو چند وقت پیش هم دختر دایی و هم دختر عموش استفاده کردن و این گزینه پرید. هرچند همین رنگین کمان رو اگر من بخوام کار کنم قطعا متفاوت با مال اون دوتا میشه. ولی کلا بیخیالش شدم.

رفتم تو فکر یاسی و سفید و المان "یاس".

کلا رنگ بنفش رنگ خیلی مورد علاقه ای برام نیست اما می تونم باهاش جوری برخورد کنم که دوستش داشته باشم. 

کارهای تزئینی رو می تونم کم کم از الان انجام بدم تا اون موقع اذیت نشم. اما پذیرایی های دیگه چی؟؟؟ خیلی خسته م. خیلی...

اصلا آدم تو خستگی هیچ تصمیمی نباید بگیره. هیچ تصمیمی. اه آخه من چقدر خسته م. خیلیییییییی.






:))))))))))))))))))))))))))))))

  خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است.

خسته م. خسته.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۳
مریم صاد
به نام خدا
مامان اینها چند روزیه مسافرت رفتن. داداش جان هم قبل از عید رفتن تا چند روز بعد از تعطیلات. و ما ماندیم با هم تنها. سه تایی. اینم شد تنهایی؟
یاس سادات که با آنتی بیوتیک فعلاً داره پیش می ره و خونه نشین هستیم فعلاً. و امروز بابامون رفت سر کار و ما تنها بودیم. سر ظهر عمه جونش بهمون سر زد، با نهار. ولی بهش گفتم بره به خاطر سرماخوردگی یاس. که من رو هم درگیر کرده. بعد از پذیرایی یه لیوان قرص جوشان ویتامین C هم دادم که واقعاً مشکلی براش پیش نیاد و عمه و همسرش رفتن. 

تنهایی رو دو سال تو آمل تجربه کرده بودم و مشکلی نداشتم. به قول بابا "تنها نیستم، خدا هم هست". ولی شب وقتی خواستم یاس رو بخوابونم، این قطره لعنتی بینی ش باز گند زد و باز یاس کل رو تختی ما رو بالا آورد و یاس جیغ می زد و اشکم رو در آورده بود. کلی نفرین کردم کار همسر رو که: "اون بره خدمت ِمردم کنه من اینجا بیچاره باشم". بعد، از حرفم خندم گرفت. خب مثلاً اگر بود چی کار می تونست بکنه؟ هیچی. بعد کلی به خودم فحش دادم که عمه ش رو راهی کردم رفت، باز خندم گرفت که اونم چندشش می شد و کاری ازش بر نمی اومد. بعد با خدا یه صحبت خصوصی کردم که مثل ظهر صدام رو خیلی خوب شنیده بود و به بهترین وجه ممکن کمکم کرده بود. برام قضیه رو جمع کرد و من که مستأصل واقعی بودم رو خودش با دستهای خودش، نجات داد.

همه آبها که از آسیاب افتاد و یاس سادات رو به لطف بخوری که عمو جون ش براش آورده، آسوده خوابوندم، به همسر زنگ زدم و با مسخره بازی براش تعریف کردم چقدر بلا سرمون اومد. دوتا برخوردش با زمین رو هم گفتم که دوباره جیغ زد و باز بالا آورد و نزدیک بود فرشهای تازه شسته م دوباره به فنا بره و همه رو تو دستم جمع کردم و به شلوارم مالیدم. (حالتون به اندازه کافی به هم خورد؟ بعله مادر که بشی همه کار می کنی عزیزم).

خلاصه ماجراها داشتیم امشب. بمیرم برا بچم. خیلی معصوم شد بعد از این بلایا. گرسنه هم خوابید. 




پی نوشت:
یواش یواش باید برم تو تمرین همچین چیزهایی. باید تمرین کنم. باید تمرین کنم و آماده باشم. به هر حال دیر یا زود می رسه اون روز. و خدا هست. واقعاً کمک دست من، خدا هست. و من امشب اصلاً تنها نیستم. :)


 
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۱
مریم صاد