آبی بی انتها

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام خدا

آرزوی مجردیم این بود که از چند روز به عید دیگه کار نداشته باشم و با همسر بریم تفریح.

خدا لطف کرد و امسال هم موفق شدیم این کار رو انجام بدیم.

تا این حد که امشب تا ساعت 11 و نیم عروسی بودیم. عروسی دوست کاردانیم که از سوال و جوابهای امسال که " چرا شوهر نمیکنی؟" جست و فرار کرد و راحت شد. 

عروسی تو یکی از مراکز غم انگیز شهر بود، که شور و شعف عید و زندگی، غمش رو پنهان کرده بود...



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۵۵
مریم صاد

به نام خدا


نگران مامان جونم. خیلی...

کلی نذر و نیاز کردم...





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۵۰
مریم صاد

به نام خدا

سال تحویل همسر نداریم.

الهی سایه ش بالا سرم حفظ باشه، حالا یه روز تو تقویم هم نبود عیب نداره. مهم اینه، جایی هست که برای ما خیرش حتما خواهد رسید. حتما.

سال تحویل بی همسر دیگه سفره نمی خواست. ولی دلم راضی نشد. اولین سال تحویل و سفره هفت سین یاس سادات بود. به خاطر اون پهن کردم که حداقل فرداش با هم عکس بگیریم.

سبزه و ماهی نخریدم. ماهی که از آکواریوم بر میدارم. از این گوپی آبی خوشگلها. سبزه هم بعد سال تحویل یه کوچولوشو اگه گیر آوردم میگذارم صرفا برای عکس.

دخترمم دقیقا یک ماه داره تا یک سالگی. یازده ماهه شد و آزااااد برای خورد و خوراک. من که آزاد بودم، حالا از لحاظ روانی هم آزاد شدم. 


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۶
مریم صاد
به نام خدا










پی نوشت:
یکی می گفت کی این سال تموم می شه درد و بلا تموم بشه.
پیش خودم گفتم، می تونی گواهی بدی که با پایان امسال، تموم می شه این خبرها و اتفاقات بد و حسهای حال به هم زن؟



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۲۰
مریم صاد
به نام خدا


انقدر آخه این روزها بد؟!؟!













هوووووف...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۹
مریم صاد

به نام خدا


خدای خوبم میشه لطفاً دست پر مهرتون رو از روی دگمه delete بردارید؟

نوع بشر تا پایان 95 منقرض میشه با این اوصاف.






۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۹
مریم صاد

به نام خدا

خیلی ناگهانی، اتفاق افتاد. براش خیلی تمرین کرده بودیم ولی هیچ فکر نمی کردم، اینطوری یهو بهم نشون بده...

و تمام مدت فکر می کردم، اگر یک روز اولین نفری باشه که به یه سیاره دیگه پا می گذاره. یا با قدمهاش یک اولین دیگه مثل اولین "آرمسترانگ" انجام میده، آغازش از این زمان و در این مکان بوده. 

در یک هفته به یازده ماهگی. مورخ 23 اسفند 95، وسط خونه تکونی مامان. 


***


خونه خودمون به سمت مبل هدایتش کردم. به جای سه قدم همیشگی که خودش بر می داشت، 5 قدم برداشت. داشتم از ذوق می مردم. 

خونه مامان اینها اومدم بهشون نشون بدم. به سمت مبل هدایتش کردم. رفت. ولی یهو جهتش رو عوض کرد. رفت و رفت و رفت و رفت. و من شکه بودم. و باز تکرار کرد و همچنان ادامه می ده و دلش جرئت پیدا کرده و هی به خودش تمرین بیشتری می ده.

درست یک ماه و یک روز از اولین دندونش می گذره. 

برای دندونش جشن نگرفتم. برای اولین قدم زدنهاش چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟




پی نوشت: 

واقعاً وصف ناپذیره حالم با دیدن این موفقیت.

و چه زیباست این جمله که حق مطلب رو ادا می کنه وقتی براش با آواز بعد از هر در آغوش گرفتن می خونم:

"آفرین بر کوشش ارزنده ات "



الحمدلله الحمدلله الحمدلله...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۷
مریم صاد

به نام خدا

امروز با بچه ها، جشن گرفتیم پایان روزهای کاری رو. اونها از دانشگاه و کار و بار اومده بودن منم فارغ از خونه تکونی.

لنگ ظهر رفتیم بیرون گردش. همسر من تأکید کرده بود سرو ته گشت و گزار رو تا قبل ساعت 2 هم بیارید و بیاید خونه که خطرناک نشه اوضاع. وقتی برگشتیم، برای نهار صبای دیوانه هم بهمون پیوست و غروب هم سمانه رسید. دورمون حسابی شلوغ شد و آخرین دیدار احتمالی سال 95 مون برگزار شد.


همسر صبا خیلی علاقه داره با ما رفت و آمد کنه، همسر من هم خیلی خیلی مخالف روابط خانوادگی، در روابط دوستی هست. ولی از همسر صبا خوشش اومده بود. نمی دونم حالا چطوری بشه. من برام هیچ فرقی نمی کنه.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۹
مریم صاد
به نام خدا
واقعاً تأسف باره اینکه بیام و بگم: "همسر راست می گفت". ولی خب همسر بنده یک جامعه شناس ایرانی هست. بگذریم از سابقه کاریش. وقتی من دودوتا چهارتا می کردم، اون می گفت که خیلی امید نداشته باش. در تاریخ 16 بهمن. 
بعله این مردم غیور ما، باز هم شگفتی آفریدن.
همسر می گه یه آتیش به چه عظمت درست کردن پشت یه ساختمون، رفتیم خاموش کنیم، ترقه بود که زیر پامون می ترکوندن. و چه حرفهای کشیده و آبداری حواله مون کردن. ولی خب افرادی هم بودن که براشون دست تکون می دادن و ازشون قدردانی می کردن. و تنها اتفاق متفاوت با سالهای قبل، همین یه گزینه بوده. این خبرم مال سر شبه، از بعدش خبر ندارم.
طرف ما طبق معمول آسمون دودی بود و بوی دود فضا رو پر کرده بود. ما هم مشغول خونه تکونی خونه مامان. (یه کمک کوچولو کردم، فکر نکنین خیلی خانمم)



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۳
مریم صاد

به نام خدا

من فکر می کردم چهارشنبه سوری چهارشنبه ست. بعد فهمیدم نخیر سه شنبه ست. حالا خداروشکر روز کار همسره و دردسر، خارج روز شیفت سرکار رفتن رو نداریم. (روز کار شهدای آتش نشان پلاسکو هم بود، اگر بودن... )

مرتضی، همون دوست همسر که تو روابط عمومیه، امسال داره به شدت و بی رودروایسی عمل می کنه. عکسهای شفاف شفاف از سوخته ها و آسیب دیده های حوادث چهارشنبه سوری می گذاره تو اینستاگرامش، بیا و ببین. من فقط نمیدونم چطوری فرار کنم از پستهاش، فعلا.

خلاصه هر کسی هر طوری که از دستش بر میاد داره کار می کنه.

منم می خوام یه غذای خوشمزه بپزم و یاس سادات رو بشونم سرش که یادش بره چهارشنبه سوری هم هست، بشینیم با هم کارتون ببینیم. نره تو خیابون تو این اوضاع. بعد باباش از چشم من، مادر خونه ببینه.





پی نوشت:

برام پیام نوشت"زن و شوهری خوب رسانه ای شدین! "

:))


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۴۱
مریم صاد

به نام خدا

اصل کار تموم شد. الهی شکر.

حمام و دستشویی و خرده ریزها مونده.

آخیش.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۲
مریم صاد

به نام خدا

آقا از من به شما نصیحت. 

برای جاهای چرب آشپزخونه از "سیف کرمی" استفاده کنین.

من البته از سیم ظرفشویی هم استفاده کردم.

واقعا معرکه بود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۰
مریم صاد

به نام خدا

میدونی...

آدم وقتی ازدواج می کنه، تو شب عروسیش، درسته که وارد خونه ای میشه که دوستش داره، قراره با کسی زندگی کنه که عاشقشه، اما یه دلتنگی هست برای روزها و شبهای خونه بابا. غذاهای مامان. تو سروکله زدن های خواهرانه و برادرانه. و بی مسئولیتی حتی و بی دغدغه بودن که هرچقدر هم بگید بابا فردا بر می گردی، دیگه مثل قبل بر نمی گردی. دیگه بانو و مسئول یه زندگی دیگه هستی و یه مهمون برای خونه مامان و بابا.

امشب یه جوریم.

انگار صبا خواهرم بوده.

من اولش اینطوری نبودم، وقتی اون شب گریه کرد و بهم اینو گفت یه همچین حسی بهش پیدا کردم و دلم خواست تا لحظه آخر باهاش باشم و اون هم.

سپردیمش به شوهر جان و اومدیم.

ولی همش برای صبرش در برابر مادرشوهرش دعا کردم. 


صبا هم عروس شد و رفت و من خیلی دلم برای خل و چل بازی هاش تنگ میشه. میدونم دوباره بر میگرده به حالت قبل ولی خب یه زمانی میبره این ماجرا. آخی... نرجس حالا امشب حال سارا رو خوب می فهمه. یادمه شب عروسیم نرجس از زور ناراحتی عصبانی بود. بابا هم. مامان دست به دستمون کرد و راهیمون کرد رفتیم. 

و من وقتی تو ماشین نشستم تا به سرزمین دور بریم، تازه بغض کردم. ولی همسر انقدر مسخره بازی در آورد که حالم برگشت و دیگه ی دیگه حال بد پیدا نکردم.



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۶
مریم صاد

به نام خدا

از هفته دیگه تمام مرخصی ها لغو می شه و برای عید هم فقط یک شیفت می شد مرخصی گرفت. برای همین هفته پیش بااتفاق همسر و یاس سادات مسافرتمون رو رفتیم. وسط اینهمه کار. وسط شلختگی مطلق خونه. وسط کثیف کردنها و تمیز نکردنها به امید خونه تکونی.

الان خونه مون فرش نداره و تمام آنچه در خونه هست یه گوشه دپو شده. همین اتفاق باید برای اتاق خواب هم بیفته که موکتش شسته بشه.

به خاطر یاس سادات برای خونه تکونی هیچ برنامه ریزی ای نمی تونم انجام بدم. اصلاً نمی دونم چی کار کنم. کی شروع کنم. فقط لیست کارها رو نوشتم و گذاشتم زیر شیشه میز نهارخوری.

خیلی دلم می خواد دکوراسیون عوض بشه. به خاطر موقعیتمون خیلی خیلی سخت می شه به یه نتیجه خوب رسید. خیلی باید حساب شده بریم جلو که ایمنی یاس سادات به هم نخوره، خونه هم خوشگل بشه. اصلاً یه وضعیه.

بعد اونها به کنار، تا روز عید سه تا عروسی دعوتیم. یکی امشب. صبای دیوانه رو بلاخره می فرستیم بره یه نفس راحت بکشیم از دستش. عزیز دلمو... هفته دیگه یکی از اقوام همسر که ما جزو معدود مهمانانشون هستیم و غیر قابل کنسل کردنه. 29 اسفند هم یکی از بچه های کاردانی. که هم عروسیمون، هم برای یاس سادات اومده و کلی هم زحمت کشیده و اصلاً نمی شه ازش فاکتور گرفت. خلاصه یه کلاف سردرگمی شده بیا و ببین.

دو سال کذشته، طبق آنچه در مجردی آرزوم بود، سه چهار روز آخر عید دیگه هیچ کاری نداشتیم و به خوش گذرونی می پرداختیم. اما امسال از اون سالهائیه که براش هیچ تصوّری ندارم. آرزو می کنم که بشه آنچه که باید بشه.





۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۳
مریم صاد

به نام خدا

هر چی با خودم کلنجار رفتم که این ملافه های جدید رو ببرم دلم نیومد.

امشب شب خیلی خیلی بدیه...

بچه های کوچولو مادرشون رو در بدترین شرایط از دست دادن.

و یک مرد بسیار بزرگ، بزرگ به اندازه کائنات و هستی، همسری رو در چنان رتبه ای از دست داد. یک یار و همراه و همدل. تنهایی واقعی واقعی...

و این ساعتها بدترین ساعتهای اون شبانه روزه...

و صبح بی مادر هم... یا فاطمه الزهرا...







 این تنها کاری بود که به نشان عزادار بودن، تونستم انجام بدم...

از من کمترین، بپذیرید، این کمترین را...


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۲
مریم صاد

به نام خدا

آقا یه اپلیکیشنی هست به اسم "کرفس". برای سلامت در خوردن هست. روزانه مقدار غذای مصرفیت و میزان فعالیتت رو بهش میدی بهت میگه چند کالری دریافت کردی و چقدر کم و چقدر زیاده.

من همش فکر می کردم اصلا رژیم غذایی خوبی ندارم. ولی با برنامه کرفس که دارم پیش میرم فکر کنم امروز فردا برامون بسته های حمایتی بفرستن بدن بخورم جون بگیرم.

 والا بر اساس اینی که این میگه من باید روزی 2001 کالری دریافت کنم. ولی تا به امروز نشده به 1000 هم برسم. فکر کنم مشکل داره. می خواد آدمارو چاق کنه یواشکی.


از ورزش هم باید بگم دو هفته اول عالی پیش رفتم ولی دو هفته بعدی کج دار و مریز. گاهی با نشستن رو دوچرخه ثابت خودمو گول میزنم که یعنی دارم به خودم کلی حال میدم.

حوصله م سر میره. همین.




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۲۴
مریم صاد

به نام خدا

پست قبل رو نوشتم و سِند کردم، مادر همسر رسیدن خونه مون. بسیار متفاوت.

دیروز خونه جاری بزرگ که بودن، عروس بزرگ خانواده، مراسم رو انجام دادن و به کل حال مامان همسر عوض شده.

برام خیلی این قوانین شرعی جالبه.

خیلی جالبه.



:)



پی نوشت: 

همه اینها از خوبی مامان همسر هست.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۵
مریم صاد

به نام خدا


امروز چهلمه



***

همچنین؛

امروز چهار ماه ده روز پدر همسر تموم می شه و قاعدتاً مادر همسر باید از عزا در بیاد.

که خب یکی دو روز عقب تر، بعد از شهادت مادر سادات (سلام الله علیها)، این اتفاق می افته.

حیف که عروس کوچیکم....

وگرنه کلی برنامه داشتم.

جمعه، با هم بریم آرایشگاه، بریم لباس خوششششرنگ بخریم و بعد راهیش کنیم به این سفری که می خواد بره. پیش حضرت حسین (علیه السلام).

حیف که عروس کوچیکه هستم و قوانینی وجود داره.





پی نوشت:

دیروز که این طرح واره ها رو می دیدم، دیدم منم یه دونه طرح واره دارم به اسم "فضولی"

هعی....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۸
مریم صاد

به نام خدا

تو یه انتشارات گرافیکی کار می کردم، که خب اون موقع جزو معدود انتشارات رشته مون بود.

رئیسش، استاد دانشگاه در همون زمینه بود و کتابهایی هم تو انتشاراتش چاپ کرده بود و تمام کارهای کتابش رو هم با وسواس خودش انجام می داد. 

تو بخش عوامل کتاب، همیشه تو بخش طراح، اسم دختر 3 ساله اش نوشته می شد و ویراستار و چیزهای دیگه، پسر 6 ساله اش. روابط عمومی هم، همسرش. از اون موقع برای درس خوندن و شغل بچه هاش رزومه طراحی می کرد. یا نمی دونم چی..(الآن فکر کنم پسرش دبستانی باشه و دخترش پیش دبستانی) (بگذریم که اسم من رو توی چندتا دونه از کتابهایی که کار کردم نوشت، ولی اسم بچه هاشون به جای اسم من وجود داشت....)

الآن که تیتراژ خندوانه رو می دیدم یاد اون افتادم. اونجایی که "با تشکر" نوشته.





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۵
مریم صاد

به نام خدا

هیچ وقت فکر نمی کردم با وجود یاس سادات بتونم مطالعه کنم. یکی از دوستهام سری کتابهای "من دیگر ما" رو بهم هدیه داده بود، اون رو نمی تونستم بخونم و متوجه بشم، گذاشتمش کنار. بعد کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران" رو هم که دستم بود، باید در سکوت کامل می خوندم تا به دلم بشینه و به خاطر بسپارم. ولی این یکی، وسط بازی های یاس، وسط دیدن تلویزیون، بین هم زدن غذا و مواظبت از نسوختنش، مطالعه شد و کیف کردم.

اوایلش خیلی خوشم نیومد. یعنی با اون دیدی که رفته بودم سراغش، بیشتر برام حال گیری بود. اواسطش که یه جاهایی خیلی خیلی حرصی بودم از نویسنده. اما از فصل 6 و نیم به بعد، دیگه وضع فرق کرد. یا داخل داخل داستان رفته بودم، یا نویسنده تازه دستش اومده بود که چی کار کنه که حسابی به دلم نشست. 

ولی از اول ِاول داستان، برام تور پهن کرد و حسابی اسیرش شدم. خوابش رو می دیدم. غذا که می پختم ذهنم مشغولش بود و همش برای خودم دنبال پایان بندی می گشتم و سعی می کردم وقایع رو حدس بزنم.

خلاصه که خوب بود و یه نوازش خوبی شدیم با این کتاب.






به قول اون آقاهه:

...I Love You Imam Reza



پی نوشت: 

این دومین کتابی بود که ازش می خوندم. کتاب اول "لبخند مسیح" بود. که باید دوباره بخونمش. و حالا که کتاب تموم شده، برام جالبه که چقدر ماجراهای من رو می نویسه این آدم؟!  هم اون موقع هم حالا.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۸
مریم صاد