آبی بی انتها

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

.: بار سنگین :.

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ق.ظ

به نام خدا

بلاخره بعد از تقریبا یک ماه موعد مقرر فرا رسید و جلسه سوم دندانپزشکی یاس سادات، عمل نهایی قرار بود انجام بشه.

باید 8 ساعت ناشتا می بود. نه آب و نه غذا با تاکید ده باره و چند ده باره. و این به من استرس می داد. شدید.

نصف شب که غذاش رو دادم، از آب و خوراکی، خونه رو خالی کردم که سراغشون نره. تا صبح هم نخوابید. ناراحت نبودم. گفتم صبح که تازه می خواد ابراز گرسنگی کنه، می خوابه.

سحری رو نوبتی خوردیم. که هوس نکنه همغذامون بشه. من ولی خیلی سرسری خوردم... بعد از نماز صبح و خوندن قرآن روز، هیچ کدوممون خواب به چشممون نیومد. راه افتادیم رفتیم که جلوی بیمارستان بخوابیم تا ساعت مقرر برسه. اینطوری هم بدخواب نمی شدیم هم تو گرما و ترافیک، نمی رفتیم.

وقت مقرر رسید. بابای یاس کارها رو انجام دادن و ما همچنان خواب تا ساعت کارهای پیش از عمل.

کلی تاب بازی کردیم و لب یاس از شدت تشنگی ترک خورد و دم بر نیاورد "آب".

رفتیم بالا و رفتار بسیار مهربان و مودب و خوب پرسنل جذبمون کرد. نه یاس نه ما هیچ فشار عصبی ای رو تجربه نکردیم. بابت تمام اعمالی که براش انجام دادن بی نهایت ملایمت و همدلی خرج کردن و آرامش کامل حکم فرما شد.

یاس لباس اتاق عمل رو پوشید و خودش رو که توی عکس و آینه دید خوشش اومد و مشغول بازی شدیم تا اون قطره شیرین خواب آور رسید. خورد و آب خواست و دلم کباب شد. بازی کرد و منگ شد و منگ شد و لبخند زد و حرف نزد و جگرم له شد وقتی به حالش می خندیدن.

رفتیم تا اتاق عمل. سپردمش با اضطراب به دست دکتر و برگشتم پایین پیش همسر.

دو ساعت بعد دکتر برام توضیح داد که چه کرده و چه چیزهایی در انتظارشه و تمام. چهار ساعت بعد با چشم مست "مامانم مامانم" گویان دادنش بغلم.

بوسیدمش و بوئیدمش و دلم براش ضعف رفت. و بین هشیاری و خواب در آغوشم آروم گرفت و من تازه تونستم بعد از بیش از 48 ساعت یک ساعت کنارش بخوابم و خیالم راحت باشه. 

بعد هم غذا آوردن و نخورد و ترخیص.

و بعد از حمام که توی خونه شروع به دوییدن و بازی کرد، نه اثری از ناراحتی براش بود نه خاطره ای از آنچه براش پیش آمده بود و از ته ته ته دل می خندید و شاد بود. و چی بهتر از این.



فقط تا فردا طرفهای عصر احتمال منگ بودن داره که خب طبیعیه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۰
مریم صاد

نظرات  (۱)

۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۵۹ کشک و بادمجون
وای عزیزم. چه روز وحشتناکی داشتی . تصورشم سخته . خدا رو شکر که به خیر و خوبی تموم شد . یه لحظه فکر کردم آدم پشت در اتاق عمل بخاطر بچه ش باشه اشکم در اومد . چی کشیدی تو . خدا رو شکر که تموم شد .
ببوس روی ماهشو 
پاسخ:
عزیزم. ممنونم. خدا بچه ها رو براتون حفظ کنه و سلامت بداره و شما و پدر شون رو هم برای اونها.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی