آبی بی انتها

۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

به نام خدا

خب الحمدلله الان همگی در آرامش و سلامت و فراق بال نشستیم به خوش گذرونی پیش از سال تحویل. تلویزیون می بینیم و استراحت می کنیم.

برای همگی آرزوی سال بسیار خوب و خوشی رو آرزو می کنم. آرزو می کنم سالی پر از روزهای رنگی رنگی، همگی رنگهای خوش و شفاف، داشته باشید. وضعیت اقتصادیتون بهتر از سال پیش باشه، سلامتی که اووووه. حتی سرما هم نخورید. خلاصه همش خوبی داشته باشید.

سازمان قبل از عید تا حدی تونست از خجالتمون در بیاد. کمتر از آنچه باید، ولی به هر حال رضایتمون رو جلب کرد. اینو گفتم چون از کاستی ها هم گفته بودم.




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۱۳
مریم صاد

به نام خدا

خونه تکونیم اوووووه وقته تموم شده اما کارهام تموم نمی شه. کلاً آدمیم که مریضی دارم و نمی تونم دست خالی بمونم و هر روز کار جدید. 

یه روز باید لباس برای یاس سادات با لباس خودمون ست کنم. می شینم به خیاطی.

یه روز براش گل سر درست کنم.

یه روز تخم مرغ رو دکوپاژ کنم.

یه روز هم دست بند بسازم.

هیچی دیگه.

همش خدا خدا می کنم که همسر فردا صبح که اومد با اشتیاق بهم بگه "خانم بریم بیرون بگردیم؟؟؟" بلکم کارهام تموم بشه. چون شک نکنین من استاد کار تراشیدن برای خودم هستم.

شیرینی هام رو پختم. سفره هفت سینم رو پهن کردم. ظرفهای پذیرایی رو چیدم و آجیل و مخلفات رو هم سروسامون دادم و منتظرم عید تشریف بیاره که بشینیم اجیلهامون رو بخوریم :دی

دیگه واقعاً وقتشه فقط برم خیابون گردی و بدو بدوی مردم رو تماشا کنم لذت ببرم.



پی نوشت: 

ولی وجداناً وجداناً کیف می کنم دختر دارم. وای خدا... ممنونتم. ممنونتم. ممنونتم. مخصوصاً ازینکه، ازین قرتی بازیا خوشش میاد و استقبال می کنه و با هیجان و چشمهای گشاد هر کدوم رو می بینیه می گه:

"وااااااااای چه خوشگله!!!"



۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۱۱
مریم صاد

به نام خدا

یه "ایلیا"ی فینگیلی داریم که دیگه منتظرشیم و قراره همین روزها بیاد به دنیا.

برای به سلامت و خیر و خوشی باز گذاشتن مامانش کلی دعا گو هستم.

هم بیمارستان، هم پزشک، هم ماما هم تقریبا زمان قمری و شمسی مون مشترکن. خیلی خیلی اتفاقی. خیلی خیلی باحال. 





۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۱
مریم صاد
به نام خدا
بلاخره اون روز رسید و رفتم و خیلی دقت کردم به یاس درونم توجه کنم. یاس درونم بازم کتک خورد و من بازم غصه خوردم. و این پروسه ادامه داره. دلم می خواد یاس درونم رو یکمی وحشی بار بیارم که اگه یه کتک می خوره دوتا بزنه.
آما
وقتی به این ور قضیه نگاه می کنم، که چقدر خودم با خودم خوش گذروندم، بدون توجه به مکان و زمان و افراد، ازون بخشش از خودم راضیم. این والد خر هم هی می گه چرا حرف سعیده رو گوش دادی چرا حرف سعیده بدبخت فلک زده رو گوش دادی.
گذشت دیگه. تمام.
آمای دوم اینکه تمام نشد. 
ما با اینها قصه مون سر دراز داره. باز دوباره سه ماه دیگه باید قیافه شون رو ببینیم. ارزو می کنم در این شب اول رجبی اون شب یه مهمانی کاری مهم داشته باشیم تا روی ماهشون... رو نرم ببینم. آخه شما چی کاره من می شید سالی یه بار مجبور به دیدنتون باشم. اَه.





فکر کن، یکی برای دادن کیک به من، برام قیافه بیاد. فک کن... 
بابام جان من خودم قناااادم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۵۸
مریم صاد

به نام خدا

چهارشنبه سوری روز شیفت همسر نیست ولی ساعت 3 آماده باش هست و باید تو ایستگاه باشه. مثل تمام آتش نشانهای سه شیفت دیگه.






پی نوشت:

یه مبلغ خیلی خیلی مختصر دادن گفتن اینم معوقات و عیدیتون.

شاید یک دهم آنچه باید می دادن...


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۸
مریم صاد

به نام خدا

از کل مجلس ما، دوتا جمله اونم منفی ازت دریافت شد. حالا اینهمه سختی رو باید برات بکشم که چی بشه؟



من که ساعت 8 از خونه راه می افتم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۲
مریم صاد

به نام خدا

مامااااان

مامانییییی

مامانی جونییییی

اینها عناوین من هستند که از وقتی تو بغلم گذاشتنش، بهم اطلاق شد.

به دکترم گفتم "بلاخره منم مامان شدم". و چقدر خندید به این حرفم و تا مدتها که می رفتم پیشش به یاد داشت.

امشب از یاس سادات این هدیه رو دریافت کردم. امشب هر بار که صدام کرد "مامان" با تمام وجود هدیه بودنش رو لمس کردم. غنج زدم.

اصلا حواسم نبود که من هم تو این دسته وارد شدم. ساجده که بهم گفت "مامان مریم روزت مبارک" ازون لحظه اینطوری شدم. 

چقدر امشب حرف دارم. حال و حوصله ندارم.

عیدتون مبارک. روزهاتون مبارک مامان سیمین و مامان کشکی. 



پی نوشت:

خب. فاطمه خانم ما 2 ساله شد.

عمه بودن به اندازه زن عمو بودن و زن دایی بودن و مامان بودن شیرینه. اوایل اینطور نبود. الان خیلی همه چیز عوض شده. مخصوصا حس من. 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۶
مریم صاد

به نام خدا

خونه تکونی نزدیک یک هفته هست که تموم شده. اولین سال بود که انقدر تمیزکاری داشتم. تازه اونم من که تو خونه یه دستم دستماله یه دستم جاروبرقی.

تا عید و عید دیدنی های مرسوم خانواده همسرم، فکر کنم یه بار دیگه مجبورم خیلی کارهام رو تکرار کنم. بچه داریه دیگه!

خریدهام هم تقریبا تموم شده. کار خاصی ندارم. 

به خاطر مراسم عقد بدموقع و توقع حضور قطعی صاحب مجلس، برنامه سفرمون کنسل شد. یعنی انقدر عصبانیم... تو عید هم که همین چهار نفر هی باید بریم خونه هم دیگه.

و اینکه احتمالا باز تو ساختمون سه تایی تنها باشیم. 



چهارمین ساله که تعطیلات عید رو دوست ندارم...

سال تحویل برای سومین سال همسر نیست...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۳
مریم صاد

به نام خدا

تو سه سال گذشته، چهارتا پتو بافتم. اولین پتو رو برای یاس سادات بافتم و شروع مچ دردهام بود، چهارمین پتو هم تازگی تموم شد. سه تا شون مربوط به امسال هست. دوتا برای خودم و یک دانه برای دردانه حسن کبابی همسرم، خواهر زاده جانش. 

بسیار از این آخری راضیم. هم ساده بافته شد و اذیتم نکرد؛ (جز مبحث نخ تموم کردن، که گوشت تنم رو آب کرد، ولی خدا مهربان است و بهم رحم کرد و نخهارو تونستم پیدا کنم.) هم خیلی بزرگ و گرم هست و جون می ده واسه سفر.(چقدر دلتنگ سفرم...) به لطف پیلاتس، درد خاصی هم در مچ یا دستم ندارم.




انتهای این پست پتوها اضافه خواهند شد.



انقدر درگیر کارهام بودم فراموش کردم عکس رو بگذارم. اینم از پتوها:



اولی از سمت چپ، پتوی یاس سادات مادر هست که تقریبا 4 ماهه بافته شد. و در پی ش مچ درد شدید و عوارضش تا مدتها باهام بود.

پتوی وسط به همراه کوسنهاش، پرکار ترین پتویی بود که تجربه کردم. موتیفهای گلش دستگاه داشت ولی دردسر و مواد و هزینه اش تا این گلها پتو بشه خیلی خیلی زیاد بود و به جرئت می گم دیگه دنبالش نخواهم رفت.

ولی پتوی سمت راست، یک ماهه بافته شد. اونم فقط در اوقات فراغتم دستم بود. به لطف ورزش، دست درد نداشتم با وجودی که نخش ضخیم بود و سنگین شد. ولی خیلی راحت بود و در نهایت رضایت 100 درصدی ازش داشتم و دارم و بازم اگر بخوام پتو ببافم باز سراغ این تیپ نخ و این فرم بافت خواهم رفت. یکی از بزرگترین خوبیهاش متراژشه. تو این زمان کوتاه یه پتوی بزرررررگ دارم.


این هم هدیه من و همسر به شاهزاده خواهرش هست. پتوی بییییییی نهایت سخت. با اینکه با ماشین بافتنی بافته شد، ولی گریه من دو نفر همکار دیگه رو در آورد تا پتو شد. نخها ابریشمی بود و از روی چرخ وسط کار میریخت پایین. پیر شدیم تا تموم شد. دو روز رو پتو و مدلهای مختلفش تست زدیم. آخرش یک روزه این بافته شد و قلاب بافی هاش هم یکی دو ساعته تموم شد. ولی به هیچ وجه دیگه دنبال بافت پتو با ماشین هم نخواهم رفت.





۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۸
مریم صاد

به نام خدا

دیروز روزه بودم، کل روز رو خوابیدم، شب یک قطره هم خوابم نبرد. فکر و خیال خونه تکونی امونم رو بریده بود. پاشدم هر کاری که می شد تو تاریکی و سکوت انجام داد رو انجام دادم. 

  • مرتب کردن کمد یاس سادات یه پروژه عظیم بود که حتما باید در غیبتش اتفاق می افتاد، که موفقیت آمیز انجام شد.
  • بقچه روسریهام هم که باز باید در نبود یاس سادات مرتب می شد، که شد. و کمد لباسها. آخر سر هم دو تا کشوی کمد یاس سادات به کل خالی شد، و خیلی مرتب و منظم. 
  • دو تا کشو هم زیر تختش هست که تا امروز بی استفاده بود. هیچ وقت هم سراغش نمی ره. یه سری از وسایلم رو اونجا چیدم و مرتب شد. 
  • پروژه بزرگم، دیوار و لوستر تمیز کردن و کمد دیواری هست. دیوار دست همسر رو می بوسه. که احتمالاً انشاءالله بی حرف پیش، فردا بره سراغش. 
  • آشپزخونه کارهای سرسری داره. به تازگی به کل شستمش، که البته اصلاً معلوم نیست و ظرف ادویه ها و وسایل کنار سماوری همگی انگار یک ساله دست نخوردن. حالا دوباره باید بشورم. و از همه افتضاح تر کمد بالای گازه. 
  • قابها رو که ساخته دست خودم بود، از هنر "گرافیک"، جمع کردم و حالا قراره دیوارها با "خط سفیر" آذین بندی بشن. برای تابلوی اهدایی استاد هم یه جای عالی پیدا کردم و همه قابهای آنتیک هم به کمد دیواری منتقل می شن.
  • ترمه خریدم و رومیزی های سنگین رنگین درست کردم که به فاز قابها میاد. که تقریباً آماده هستن. دلم پرده برای اتاق خواب می خواد، که الآن به قیمت مناسبش بیش از هر چیزی باید فکر کنم. یا به کل از فکرش بیام بیرون. ملافه شااااد هم برای رو تختی جدید خریدم و دوختم و حاضره.
  • وسایل شیرینی پزی امسال هم فراهمه و همش دارم ذوقشون رو می کنم و منتظر روزهای آخرم برای پختشون.
  • برای مهمونی های ایام عید هم برنامه غذاهام ریخته شده و باید ببینیم تا دقیقه نود چی پیش میاد.

طبق سنوات گذشته، که هر سال دارم تأکید می کنم، آرزوی زمان مجردیم این بود که یک هفته به عید هیچ کاری نداشته باشم و فقط به خوشگذرونی و احیانا خریدهای سبک، بپردازم. همسر خیلی تو تمیز کاری دقیق و فرزه. دوتایی که می ریم سر کار، در وحشتناک ترین شرایط، دو سه روز بیشتر طول نمی کشه و برای همین هر سال این خواسته من به وقوع پیوسته.

پارسال، 29 اسفند که روز زن بود عروسی دوستم دعوت بودیم و امسال 27 اسفند عقد دختر عموم و می خوام جز آرایشگاه و خوشگلاسیون که براش دارم می میرم؛ هیچ کار دیگه ای نداشته باشم.




ازون پستهایی بود که باید می نوشتم تا آروم بشم.



پی نوشت:

اول ترم اسفند، مربی گفت "آیا همه تون کلاس رو میاین؟ یا کلاستون رو کنسل کنم؟"

همگی گفتیم" اره میایم. چرا نیایم؟"

گویا ملت وقتی خونه تکونی دارن دیگه باشگاه نمی رن. 

من واقعاً معتاد شدم، اصلاً نرم، نمی شه. تنم هم درد کنه، وقتی از کلاس میام، انگار از فیزیوتراپی برگشتم.

الآن تعداد نفرات کلاس کم هست، ولی هر کی میاد، واقعاً عاشقه و تک تک حرکات رو با جون کندن هم شده انجام می ده. کمیت نداره، اما کیفیت چرا. خیلی داره.

 


من می خواستم از 10 ُم به بعد، شروع کنم.

ولی توان نشستن ندارم. چطوری ببینم همه کار می کنن من بنشینم.

هووووف.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۸
مریم صاد

به نام خدا

چشم زدم.

از این همایشه یه کلاسور فکستنی گیر همسر اومد. 600 تا مدعو داشتن، 900 تا اومدن. اونها کیفها رو بردن، همسر که مقاله داشت سرش بی کلاه موند.

به خودم گفتم:

  "خوبت شد، می خواستی غر نزنی..." 






پی نوشت:

احتمالاً مسئولین در مسیر اصلاحات پیش رفتن. خواستن تنوعی بشه.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۰۴
مریم صاد

به نام خدا

قوانین مورفی فقط اونجاییش که ور می داری می گی:

"فرشام که تمیزه خداروشکر، پارسال شستم. دستمال هم نمی خواد."

بعد حاج خانم لیوان آب هویجشون رو از این طرف ول می دن روی فرش که قششششششنگ رنگ بگیره.

از اون طرفم پوست گوجه فرنگی می مونه تو حلقشون و باعث میشه کل شام رو که با بیچارگی بهش خوروندم، با فواصل منظم روی فرش و موکتهای دسته گلم، گل کاری کنن.....






۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۵۲
مریم صاد

به نام خدا

نمی دونم آیا شما خاطره ای از "کارخانه آزمایش" دارید یا نه. 

سالهاست که این کارخونه از خط تولید خارج شده. کارخونه به اون بزرگی. نصفش افتاد تو اتوبان و حذف شده، مابقی سوله هاش برای مصارف مختلف استفاده می شه. یه سریش انبار شرکتهای نوشیدنی شدن و یه سری کارگاه مبل سازی.

10 دقیقه به اذان صبح زنگ می خوره و تا ساعت 9 در حال خاموش کردن و لکه گیری بخش مبل سازیش بودن. ساعت 10 اومد خونه و خوش خبری، با این خبر بیدارم کرد. منم هنگ.

گفتم بیچاره صاحبش. چقدر بدبیاری. گفت بیچاره ما، کلی سوله ریخت پایین. 5 ساعت دود خوردیم. عمرمون به دنیا بود. 

هیچی دیگه آتش نشانی جزو مشاغل سخت شناخته نشد و اونام وقت اذان ظهر یادشون افتاد نماز صبح نخوندن. 

حقوق و پاداش و بن و معوقات هم کشک. الانم دو ساعتی هست تو اینهمه شلوغی و سرو صدای یاس سادات خوابه و جم نمی خوره.






پی نوشت:

شیفت کاری از 6:30 صبح تا 7 صبح فردا است. همسر همیشه 7:30 خونه ست. 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۳
مریم صاد

به نام خدا

امروز یه جایی بودیم، یاس با یه پسر از خودش بزرگتر دوست شد. من پشت کالسکه ش بودم و به حرکاتشون نگاه می کردم. بعد باباش رسید. و یاس چندین بار باباش رو به پسره معرفی کرد. منم وارد عمل شدم، منم معرفی کرد.



این بابائیه. بابائیه

اینم مامانیه. مامانی



پی نوشت:

هیچی مردیم براش دیگه. انتظار دیگه ای داشتید؟

شبم نگذاشت همسر بخوابه. یعنی خواب بود با آزیر بنفشش بیدارش کرد و بد خواب شد و فردا هم شیفته. ساعت 3 و نیم شب همگی خوابیدن و من مشغول پتو شدم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۵۲
مریم صاد

به نام خدا

سلام خارش حلق و چشم. عطسه. قرمزی چشم.

اینها همگی یعنی :

بهار در راهه. داره میاد. 






پی نوشت:

یاس سادات دو سه روز پیش به شدت آبریزش بینی و عطسه داشت، فکر می کردم سرماخورده. ولی با ستریزین خوب می شد. یعنی حساسیته؟


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۴۸
مریم صاد