آبی بی انتها

.: رهش :.

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۱۸ ق.ظ

به نام خدا

درست مثل قبل ترها دلم می خواست تا اومدم خونه شروعش کنم و دسترنج چندین ماه و یا سال رو تو چند ساعت بخونم و کوک بشم و خوش باشم تا مدتها... البته در این اوضاع قحطی اثر خوب و دلنواز، بهتر این هست که خوندن کتاب خوب از نویسنده محبوب، کش داده بشه.

قبل از عید خریده بودمش برای روزهای تنهائی عیدم. ولی نشد. و رسید به این زمان. که مورد هجمه همه نوع از صدمات منفی روحی هستم...

عصرها و شبها، وقتی یاس سادات رو توی نور می خوابوندم، امکان خوندنش برام فراهم می شد. و وقتی یاس سادات بین خوابش سرفه می کرد، سرفه ای باقیمونده از سرماخوردگی قبل از عید، کتاب رو می بستم و از اضطراب تهوع می گرفتم... 

چقدر من فرق کردم و نکردم. و چقدر امیرخانی فرق کرده و نکرده... آدمها وقتی بچه دار می شن ...

امروز عصر یاس بیدار بود و بهانه هم می گرفت و کیک هم می خواست و بغل هم می خواست و بیسکوئیت هم می خواست و چایی هم می خواست و کتاب تبلد هم می خواست و یکجا همه چیز می خواست(در اصل دنبال توجه من بود) کتاب رو زمین نگذاشتم. نمی تونستم کنار بگذارم. و تازه هیجانی شده بودم که... یکهو تموم شد.

و چقدر داستان ساختم بعدش در مغزم. یاد یکی از داستانهای زویاپیرزاد هم افتاده بودم اون بین. توی ماشین هم سکوت بودم و تجزیه تحلیل می کردم انبیاء رو. تجزیه تحلیل می کردم شخصیتهای قبل تا حال رو. رد پاها رو.  هوووممم. و البته یه عالمه حس منفی و ترس و نگرانی و چه کنم چه کنم برام باقی موند به جای فول انرژی شدن... مادر است دیگر...




فعلا یا علی مدد تا بعد

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۴
مریم صاد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی