آبی بی انتها

کلمات کلیدی

.: اینگونه بود ... :.

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ
به نام خدا
دیروز که از خواب بیدار شدم، دلم خواست برای این میلاد بزرگ، آش بپزم. بلکم کاری کرده باشم تو این هستی به این مناسبت. وسایلش رو آماده کردم که عصر مشغول بشم. 
درخواست کرده بودم تولد برام نگیرن. ولی بعد از ظهر که مشغول آش شدم، همسر و بالایی ها هی با هم تماس می گرفتن و هی از هم خبر می گرفتن و آمار می دادن. زیر زیرکی. ولی خب من آنتنهام فعال بودن. از اون طرف هم بخاطر یک بار صدمه خوردن از "امید به تولد گرفتن" خیلی به خودم امیدواری نمی دادم که خبری هست.
تا اینکه آش حاضر شد و به همسر گفتم که ببر بالا و بر خلاف همیشه گفت "باشه"؟!
همونجا بود که شستم خبردار شد که خبری هست. مخصوصاً که هی اصرار کرد یاس رو هم با خودش ببره؟! توی راه پله مامان صدام زد و بچه ها کلی جیغ و داد کردن و من مطمئن شدم. با بولیز دامن تو خونه ای رفتم و در جشنم شرکت کردم.
همه چیز به خاطر برنامه های متراکم خانواده، پشت سر هم و بی مکس انجام شد و اینگونه ما را شاد کردند با "به یاد بودن". "وقت گذاشتن"، "دغدغه داشتن".
امروز هم که روز تولدم بود، با تبریک خواهر جان بیدار شدم و هیچ کس دیگه هم خونه نبود و خودم برای خودم برف شادی زدم و روی تکه کیکم شمع گذاشتم و با یاس سادات فوت کردیم و خوش گذروندیم و من وارد "سی و سه" سالگی شدم.
این تقارن انشاء الله که پر خیر و برکت باشه برام و کاری که از امشب استارتش رو زدم رو بتونم تا آخرش پیش برم. 




برام دعا کنین
3>

پی نوشت:
مدیر برنامه نرجس بوده. اون می دونه دقیق چه چیزهایی دوست دارم و خوشحالم می کنه. 
ولی از پس هیچکی بر نیومده و حرفش رو گوش ندادن.
بچم...
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۲
مریم صاد

نظرات  (۱)

عزیز دلم تولدت مبارک باشه. امیدوارم در کنار عزیزانت همیشه سلامت و شاد باشی. میبوسمت از دور و برات بهترین‌ها رو آرزو دارم.
پاسخ:
مممنوووونمممم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی