آبی بی انتها

کلمات کلیدی

.: کودکی، بی برچسب :.

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۳ ب.ظ
به نام خدا
دیروز رفته بودیم پارک. 
یه دختر با ظاهر نه آنچنان شیک، و نه آنچنان تمیز، اومد با یاس سادات و یه پسره که اسمش عارف بود و کلی خوشگل مشگل و خوش تیپ و تر و تمیز بود، بازی کنه.
مامان عارف، خیلی بد با دختره حرف می زد. با یاس سادات ولی خوب بود. یاس تیپ زده بود و تر و تمیز و مرتب بود.
منم اولش با دختره خیلی جدی صحبت می کردم، (چون یه بار با یه دختری با چنین ظواهری تو پارک محلمون مواجه شدم که خیلی رفتار زشت و بدی داشت و موقعیتهای خطر آفرین برای بچه ها فراهم می کرد و آخرش علاوه بر یاس، من رو هم زد.) گفتم از اولش سفت باشم که بعد نخواد کار به کتک کاری برسه :))
خلاصه حسابی رفته بودم تو نخ دختره. یکمی که گذشت، دیدم چه صدای لطیف و ظریفی داره و چه رفتار مهربونی داره و من دیگه با دختره خوب شدم ولی مامان عارف نه. هنوز باهاش بد حرف می زد.


از بچه ها بگم که چقدر با هم خوب بودن. چقدر عارف مواظب یاس سادات بود و دختره و عارف با هم خوب بودن و دختره چقدر مواظب یاس سادات بود و یاس چقدددر می خواست با اونها و همپای اونها بازی کنه ولی هم قدرت ریسکش پایین تر بود و سنش پایین تر بود و توان جسمیش پایین تر بود و ...






نتیجه اخلاقی:
وضع ما آدم بزرگها خیلی بده.
خیلی بد.
خدا کمی کودکی به علاوه یه عالمه شفا، بهمون عنایت کنه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۷
مریم صاد

نظرات  (۱)

کاش دل هامون با بزرگ شدن خودمون کوچیک و کوچیکتر نمی‌شد.
پاسخ:
هعی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی